Thursday, August 05, 2004

:داستان چهارم


یادمه بهاره پارسال ساحل دختری که اشنایه خانوادگیه ما بود قرار شد بره فرانسه من و ساحل قبلا 1/2 بار همو دیده بودیم اما خوب اصلا با هم حرف نزده بودیم روزه قبل از اینکه بخاد بره Good Bye Party گرفت خوب ما هم دعوت بودیم و رفتیم همه مشغوله رقصیدن بودن من خواستم برم Wc اما قبلش یکی دیگه اشغال کرده بود اونجارو من منتظر موندم تا بیاد بیرون وقتی در باز شد من دیدم که صاحب مجلس یعنی ساحل خانوم اون تو بودن وقتی اومد بیرون ما چند ثانیه داشتیم همو نگاه میکردیم که برشت به من گفت : -ببین من دارم میرم اما میخوام همچنان با تو رابطه داشته باشم -من که از خدام بود چون وقتی اون هیکله نازشو میدیدم واقعا حالی به حولی میشدم بهش گفتم : -ساحل خانوم بنده نوازی میکنین من از خدامه تو ماله من باشی -باشه پس من رسیدم اونجا باهات تماس میگیرم و شمارمو بهت میگم -باشه واقعا خوشحالم کردی بعد من رفتم تو و اونم اومد بیرون تو همین حین شونشو زد به من منم دستمو زدم به دستاش وای چه گرم و لطیف بود من برگشتم بیرون اومدم و سر جام نشستم بعد چند دقیقه ساحل اومد دستمو گرفت و گفت : -پاشو با هم برقسیم وای خدا انگار دنیار بهم داده بودن رقصیدن با همچین جیگری ..... باید بگم تا اون موقع هیچ دختر و پسری تو رقص جلو من کم میاوردن تو هر تور رقص :تکنو/بندری/عربی/بابا کرم و ... (البته بچه ها اینو به حسابه چیز بودن نزارنا ) خلاصه منی که تا حالا کم نیاورده بودم جلو ساحل کم اورده بودم لا مذهب چنان قری به کمرش میداد که ادم خشک خشک ابش میومد بالاخره اون شبه رویایی تموم شد و ما با ساحل خدا حافظی کردیم تو راه همیه فکرم پیشه اون بود شب هم خوابم نبرد فرداش ساحل رفت بغض سختی تو گلوم بود که نمیترکید شب ساحل به قولش عمل کرد و زنگ زد : -الو بله -الو عماد.... عماد سلام -سلام خانومی....رسیدن به خیر -خوبی -اره عزیزم - تو چتوری ... راحت سفر کردی -ای بد نبود -عماد شمارمو یاد داشت کن من نمیتونم زیاد حرف بزنم -باشه باشه بگو -00336741...... -باشه مرسی -زود زود زنگ بزنیا -باشه حتما -خدا حافظ -خدافظ از اون به بعد من شروع کردم به زنگ زدن با هم کلی حرف میزدیم میخندیدیم گریه میکردیم و .... معمولا شبا ساعت 3/4 بهش زنگ میزدم اونم بدونه کارت تلفن یه شب خیلی حشری شده بودم نمیدونستم چی کار کنم تلفن کردم به ساحل گفتم بلکه بتونم با اون یه حالی بکنم..... اما مگه میشد من بهش چی بگم اخه هر چی فکر میکردم بدتر نا امید میشدم گرمه صحبت بودیم که دیگه کیرم داشت شرتمو پاره میکرد هر چی اومدم بهش بگم چه حالی دارم نمیشد میترسیدم نا راحت بشه و دوستیمون به هم بخوره تو همین گیرو داد گفتم از طریقه شوخی وارد شم بعده چنتا جک سکسی بهش گفتم : -ساحل -بله -ساحل میای سکس تل کنیم (البته نه به این اسونی که اینجا گفتم) -چی -سکس تل اره سکس تل میای یه کم خندید بعد گفت اره -تا گفت اره گفتم چی تنته {بعدها ساحل از این حرفه من به عنوانه یه خاطره خوب یاد کرد که تا بهم گفت اره منم نه ورداشتم نه گذاشتم گفتم چی تنته } -گفت : یه تاپ با شلوارک همون مینی جوپ -درشون بیار -باشه -گرمایه بدنشو احساس میکردم بهش گفتم ساحل ؟ -بله -من دوست دارم میخوامت -منم میخوامت عزیزم -یه لب میدی -بیا لبایه من ماله تو -احساسه عجیبی بود حس میکردم واقعا لباش رو لبامه بعد چند دقیقه گفتم ساحل دستم رو سینه هاته دیدم هیچی نمیگه گفتم دارم سینتو میمکم اونم میگفت باشه ا....ه احساس میکردم سینه هاش تو دهنمه ساحل دارم نوک سینتو با نوکه زبونم میمالم میخوام همشو بخورم... -من متعلق به تو ام بخور عزیزم من پشته تلفن ملچ مولوچ میکردم گفتم دارم میام پایین تر میخوام کستو بخورم اوووووم دارم از بالا تا پایینشو میلیسم -اه ا.....ه اروم تر با نوکه زبونم دارم لاشو میخورم قشنگ از بالا تا پایین و بر عکس لبامو میزارم رو کست و هر چی اون تو هستو میک میزنم میکشم بیرون اوووووف تو این حال چشمامونو میبستیم و به یه سکس واقعی فکر میکردیم بعد بهش گفتم میخوای ساک بزنی گفت : -بدم نمیاد -گفتم پس بخور -اونم شروع کرد به گفتن و خوردن چنان اه اوه میکرد که انگاری واقعا داشت ساک میزد -دارم میخورم نوکشو لیس میزنم تند تند میخورم -اخ تا تشو بخور همش ماله تو خب این قسمتو کوتاه میکنم ( سکس میکردیم و تقریبا ارضا میشدیم) من واقعا دوسش داشتم همیشه با هم کلی حرف میزدیم و مسه همه حتی قهر میکردیم و .... تابستون سال 81 یعنی 10 تیر روزی که روزه تولدشم بود ساحل قرار شده بود بیاد ایران خیلی خوشحال بودم چون هم میتونستم ببینمش و هم اینکه دیگه رومون به هم باز شده بود و من میدونستم میتونیم با هم Real Sex داشته باشیم . از روزه قبل خودمو اماده کردم از هر لحاظ اماده اومدنش بودم نمیدونم اون روز چرا تا شب بشه انقد طول کشید.به هر حال شب شد ساعت 12 پرواز میشست منم مشتی تریپ زده بودم یه دست لباس رسمی و با کلاس خلاصه رفتم فرودگاه مامانش / داداشش/ خواهرش/داییش/خاله و شوهر خالشم اومده بودن همه منتظر ماندیم ..... بالاخره عشق من اومد واییییی عجب چیزی شده بود ابو هوا بهش ساخته بود وای موهایه طلایی عجب گوشتی معرکه شده بود هر چی بگم کم گفتم اومد اما هنوز منو ندیده بود بعده احوال پرسی و ماچو بوسه با مامانش و بقیه راه افتاد که بره فکر کرده بود من نیومده بودم که یهو مامانش گفت : -ساحل حواست کجاس عماد اونجاست =====> ساحل همونتوری که 2 تا کیفش دستش بود برگشت و منو دید 2 تا کیفی که دستش بود از دستاش افتاد و دوید طرفه من ظرفه 3 سوت دیدم تو بغله یکیم ساحل حسابی بغلم کرده بود و منو میفشرد و گریه میکرد منم بغلش کردم و بهش میگفتم اروم باش عزیزم و سرشو ناز میکردم بعد از من جدا شدو رفت به منم گفت با داداششو داییش بیام خونشون منم گفتم باشه اونا با یه ماشین رفتنو ما هم با یه ماشین رسیدیم دره خونه ما زودتر رسیدیم اونام رسیدن بعد گوسفندیو که از قبل اماده کرده بودن رو جلوش قربونی کردن اونم انگشته نازشو زد تو خونه گوسفنده و زد به پیشونیش بعد همه رفتن تو مشغول رقصیدن بودن همه اما من عین بچه ها یه گوشه نشسته بودم یواش یواش داشتن بساط شام رو اماده میکردن دیگه همه سر و صدا ها خوابید تو تمامه این مدت ساحل به من نگاه میکرد و لبخند ملیح و عاشق کشی به من میکرد شام اماده شده بود همه دوره میز نشستن منم نشستم اما تو دلم غوغا بود میل هیچیو نداشتم همه شروع کردن اما من دست به هیچی نزدم همه میگفتن بخور اما من فقط نگاه میکردم نگاهم فقط به خوردن و لبهایه ساحل بود. همه غذاشونو خوردن و یواش یواش رفتن خوابیدن . فرزام داداشه ساحل واسه من یکی از شلواراشو اورد که مثلا راحت باشم.اما اون شلوار واسه من گنده تر بود و هی از پام می افتاد و همه و مخصوصا ساحل مسخرم میکردن خلاصه من کش شلوار رو گره زدم اما فایده نداشت بازم می افتاد.همه رفته بودن .سکوت همه جا فریاد میزد.من مونده بودم و اون خانوم خوشکله مامانش و خواهرش تو اتاق مامانش بودن/فرزام و داییش تو حال خوابشون برده بود//خالش و شوهر خالش و کوچولوشون هم تو اتاق سابق ساحل و فعلیه داداشش من و ساحل هم تو حال بودیم و با هم حرف میزدیم که یه دفعه ساحل گفت : -پاشو بریم اشپز خونه من گشنمه -من با تعجب زیاد گفتم : تو که همین الان این همه غذا خوردی -خوب بازم گشنم شد پاشو بریم تو همین حال دیدم که دستم گرفت بلندم کرد و منو با خودش برد اشپز خونه رفت سر یخچال و گاز یه بشقاب پره برنج و مرغ کشید و سالاد و ماست ... شروع کرد به خوردن منم نگاش میکردم بعده چند دقیقه یه قاشق برنج گرفت روشم یه کم مرغ گذاشت و گفت : -بیا بخور -نه ساحل نمیتونم اصلا اشتها ندارم -میگم بخور -نه نمیتونم بعد خودش قاشق رو گذاشت تو دهنش یه کم جویید بعد چونه منو گرفت و کشید جلو.... لباشو گذاشت رو لبام و شروع کرد به خوردن هر چی غذا تو دهنش بود میومد تو دهنه من تا حالا هیچ غذایی به خوش مزگی اون غذا نبود دیگه تو حاله خودم نبودم شروع کردم به خوردن لباش همینطور لبایه همو میخوردیم زبونمو حلقه میکردمو زبونش رو میخوردم وای چه حسه عجیبی بود ساحل قلبش تند تند میزد دستمو بردم رو سینه هاش همینتور که لبامون رویه هم بود شروع کردم به مالوندنه سینه هاش واااییییی چه سینه هایه نرمی همینتور میمالوندمدستمو از زیر بردم زیره لباسش قلبم داشت تند میزد با نوکه انگشتم نوکه سینشو میمالوندم دیگه تو حاله خودش نبود لباسشو در اوردم یه سوتین عجیب /قشنگ به رنگه کرم تنش بود از رویه سوتین سینه هاشو میمالوندم و می بو سیدم کیرم حسابی شق کرده بود داشتم از گرما میمردم که ساحل همه لباسامو در اورد منم دامنشو یواش یواش کشیدم پایین حالا فقط شرت و کرستش تنش بود چه تنه سفیدی شرو کردم رونه پاشو خوردنبا یه دستم سینشو میمالوندم با یه دستمم میکشیدم رو کسش و دایم پاهاشو میبوسیدم و رونشو لیس میزدم با دستاش موهایه منو گرفت و سرمو کشید بالا و گذاشت رو کسش منم خواستشو اجرا کردم من شرتشو اروم از پاش در اوردم و اونم همزمان سوتینشو باز کرد . حالا دیگه وقتش شده بود من داشتم کسه نازشو نگاه میکردم که یهو شکمشو اورد بالا منم دستامو انداختم زیره کونش و بالا نگهش داشتم اروم سرمو اوردم پایین 2 تا بوس به وسط کسش زدم و شروع کردم به لیسیدناول اروم شروع کردم و اون اروم میخندید اما خوردنو تند تر کردم حالا دیگه از گرما به خودش میپیچید خیلی داغ شده بود هم خودش هم کسش . دستشو میذاشت رو سرم و محکم فشار میداد رو کسش وای که چه کسه سفید و بی مویی تند تند واسش لیس میزدم خیلی حال کرده بود بلند شدم اونم نشست رو زانوهاش کیرمو گرفت تو دستش یه کم مالوند بعد گذاشت تو دهنش اول جلو عقب نمی کرد همونتور که تو دهنش بود با زبوش میکشید به کیرم اه اخ که چه حالی میداد شروع کرد به ساک زدن همیه کیرمو میکرد تو دهنش و در میاورد با زبونش از نوکه کیرم تا تخمامو لیس میزد رفت بین پاهام و شروع کرد از پایین خوردن تخمامو میکرد تو دهنش بعد افتادم روش باز لباشو خوردم... حالا دیگه هم من هم اون کاملا حشری شده بودیم با یه دست ته کیرمو گرفته بودم و بهش گفتم برگرد میخوام بکنمت اما اون کسشو نشون داد با نگاش میگفت کیرتو بکن تو کسم بهش گفتم مطمینی گفت : -بهت گفته بودم من از تو بچه میخوام یه بچه میخوام که خون تو توو رگهاش باشه **اره راست میگفت همیشه بهم میگفت من از تو یه بچه میخوام میگفت اسمشم میخوام بزارم مجید اما من فکر میکردم شوخی میکونه اما الان اومده بود که حرفشو بهم ثابت کنه** یه لبخند رضایت زد و چشماشو بست .من هم خواستشو رد نکردم.سر کیرمو مالوندم به چوچولش یه کم با انگشت بازش کردم یه تف زدم به سر کیرم یه تفم انداختم رو کس اون سر کیرم اروم کردم تو کسش خیلی تنگ بود خیلیم داغ !! در اوردم و با یه فشاره دیگه کیرمو کردم تو و شروع کردم به تلمبه زدن واسه اینکه صداش در نیاد انگشتمو کردم تو دهنش من دیوونه شده بودم داشتم جرش میدادم اشکش در اومده بود اما رضایت تمومه وجودشو گرفته بود منم تند تند کیرمو میکردم تو در میاوردم بعد که کاملا کسش خیس شده بود کیرمو در اوردم و از پشت مالیدم به کونش پاهاشو وا کردم و 3 چاف کیرمو کردم تو کونش یه اخ بلند گفت و تقریبا بی هوش شد منم شروع کردم به تلمبه زدن دیگه داشت ابم میومد اونم فهمید سریع برگشت و گفت بریز تو کسم منم بدونه هیچ حرفی با 2 تا کف دستی تمامه ابمو ریختم تو کسش اونم حسابی با دستش کیر من و کس خودشو میمالوند حسابی حال کرده بودیم و به ار گاسم رسیده بودیم .چند تا لب از هم گرفتیم و لباسامونو تنه هم کردیم و رفتیم بخوابیم که فهمیدیم ساعت 7 صبحه من لباسایه خودمو پوشیدم اماده رفتن شدم اونم بدرقم میکرد تو را پله دستمو گرفت و گفت : -به خاطر همه چی ممنون منم شونهاشو گرفتم و گفتم : -دوست دارم و میخوامت یه کم به هم نگاه کردیم و لبامونو نزدیک کردیم و یه لبه داغ از هم گرفتیم بعد خدافظی کردیم و من رفتم اما رفتن هماناو ........... وقتی رسیدم خونه دوش گرفتم یه کم دراز کشیدم و به اون شبه رویایی فکر میکردم.حدوده ساعت11 صبح زنگ زدم بهش اما مامانش ور داشت و گفت ساحل در دسترس نیست یعنی خونس اما مهمون داره ... از ساعت 11 صبح 1 ساعت به 1 ساعت زنگ زدم تا با ساحل حرف بزنم اما نشد تا ساعت 11 شب !!!! ساعت 11 وقتی زنگ زدم : -الو ساحل سلام کجایی تو بابا !!؟؟ -سلام ا................ه چی میگی بابا چقدر زنگ میزنی -من با تعجب گفتم مگه چی شده ؟ -گفت من امروز سور پرایز شدم - د چی شده مگه ؟ -مانیو سیا اومدن پیشم -اینو که گفت انگار دنیا رو سرم خراب شد (من مانی و سیا رو خوب میشناختم ) -با عصبانیت بهش گفتم Ok امشب با مانیو سیا بخواب -bye و گوشیو قطع کردم اونم دیگه زنگ نزد بی معرفت مثله اینکه منو به خاطر همون بچه میخواست !


یادمه بهاره پارسال ساحل دختری که اشنایه خانوادگیه ما بود قرار شد بره فرانسه من و ساحل قبلا 1/2 بار همو دیده بودیم اما خوب اصلا با هم حرف نزده بودیم روزه قبل از اینکه بخاد بره Good Bye Party گرفت خوب ما هم دعوت بودیم و رفتیم همه مشغوله رقصیدن بودن من خواستم برم Wc اما قبلش یکی دیگه اشغال کرده بود اونجارو من منتظر موندم تا بیاد بیرون وقتی در باز شد من دیدم که صاحب مجلس یعنی ساحل خانوم اون تو بودن وقتی اومد بیرون ما چند ثانیه داشتیم همو نگاه میکردیم که برشت به من گفت : -ببین من دارم میرم اما میخوام همچنان با تو رابطه داشته باشم -من که از خدام بود چون وقتی اون هیکله نازشو میدیدم واقعا حالی به حولی میشدم بهش گفتم : -ساحل خانوم بنده نوازی میکنین من از خدامه تو ماله من باشی -باشه پس من رسیدم اونجا باهات تماس میگیرم و شمارمو بهت میگم -باشه واقعا خوشحالم کردی بعد من رفتم تو و اونم اومد بیرون تو همین حین شونشو زد به من منم دستمو زدم به دستاش وای چه گرم و لطیف بود من برگشتم بیرون اومدم و سر جام نشستم بعد چند دقیقه ساحل اومد دستمو گرفت و گفت : -پاشو با هم برقسیم وای خدا انگار دنیار بهم داده بودن رقصیدن با همچین جیگری ..... باید بگم تا اون موقع هیچ دختر و پسری تو رقص جلو من کم میاوردن تو هر تور رقص :تکنو/بندری/عربی/بابا کرم و ... (البته بچه ها اینو به حسابه چیز بودن نزارنا ) خلاصه منی که تا حالا کم نیاورده بودم جلو ساحل کم اورده بودم لا مذهب چنان قری به کمرش میداد که ادم خشک خشک ابش میومد بالاخره اون شبه رویایی تموم شد و ما با ساحل خدا حافظی کردیم تو راه همیه فکرم پیشه اون بود شب هم خوابم نبرد فرداش ساحل رفت بغض سختی تو گلوم بود که نمیترکید شب ساحل به قولش عمل کرد و زنگ زد : -الو بله -الو عماد.... عماد سلام -سلام خانومی....رسیدن به خیر -خوبی -اره عزیزم - تو چتوری ... راحت سفر کردی -ای بد نبود -عماد شمارمو یاد داشت کن من نمیتونم زیاد حرف بزنم -باشه باشه بگو -00336741...... -باشه مرسی -زود زود زنگ بزنیا -باشه حتما -خدا حافظ -خدافظ از اون به بعد من شروع کردم به زنگ زدن با هم کلی حرف میزدیم میخندیدیم گریه میکردیم و .... معمولا شبا ساعت 3/4 بهش زنگ میزدم اونم بدونه کارت تلفن یه شب خیلی حشری شده بودم نمیدونستم چی کار کنم تلفن کردم به ساحل گفتم بلکه بتونم با اون یه حالی بکنم..... اما مگه میشد من بهش چی بگم اخه هر چی فکر میکردم بدتر نا امید میشدم گرمه صحبت بودیم که دیگه کیرم داشت شرتمو پاره میکرد هر چی اومدم بهش بگم چه حالی دارم نمیشد میترسیدم نا راحت بشه و دوستیمون به هم بخوره تو همین گیرو داد گفتم از طریقه شوخی وارد شم بعده چنتا جک سکسی بهش گفتم : -ساحل -بله -ساحل میای سکس تل کنیم (البته نه به این اسونی که اینجا گفتم) -چی -سکس تل اره سکس تل میای یه کم خندید بعد گفت اره -تا گفت اره گفتم چی تنته {بعدها ساحل از این حرفه من به عنوانه یه خاطره خوب یاد کرد که تا بهم گفت اره منم نه ورداشتم نه گذاشتم گفتم چی تنته } -گفت : یه تاپ با شلوارک همون مینی جوپ -درشون بیار -باشه -گرمایه بدنشو احساس میکردم بهش گفتم ساحل ؟ -بله -من دوست دارم میخوامت -منم میخوامت عزیزم -یه لب میدی -بیا لبایه من ماله تو -احساسه عجیبی بود حس میکردم واقعا لباش رو لبامه بعد چند دقیقه گفتم ساحل دستم رو سینه هاته دیدم هیچی نمیگه گفتم دارم سینتو میمکم اونم میگفت باشه ا....ه احساس میکردم سینه هاش تو دهنمه ساحل دارم نوک سینتو با نوکه زبونم میمالم میخوام همشو بخورم... -من متعلق به تو ام بخور عزیزم من پشته تلفن ملچ مولوچ میکردم گفتم دارم میام پایین تر میخوام کستو بخورم اوووووم دارم از بالا تا پایینشو میلیسم -اه ا.....ه اروم تر با نوکه زبونم دارم لاشو میخورم قشنگ از بالا تا پایین و بر عکس لبامو میزارم رو کست و هر چی اون تو هستو میک میزنم میکشم بیرون اوووووف تو این حال چشمامونو میبستیم و به یه سکس واقعی فکر میکردیم بعد بهش گفتم میخوای ساک بزنی گفت : -بدم نمیاد -گفتم پس بخور -اونم شروع کرد به گفتن و خوردن چنان اه اوه میکرد که انگاری واقعا داشت ساک میزد -دارم میخورم نوکشو لیس میزنم تند تند میخورم -اخ تا تشو بخور همش ماله تو خب این قسمتو کوتاه میکنم ( سکس میکردیم و تقریبا ارضا میشدیم) من واقعا دوسش داشتم همیشه با هم کلی حرف میزدیم و مسه همه حتی قهر میکردیم و .... تابستون سال 81 یعنی 10 تیر روزی که روزه تولدشم بود ساحل قرار شده بود بیاد ایران خیلی خوشحال بودم چون هم میتونستم ببینمش و هم اینکه دیگه رومون به هم باز شده بود و من میدونستم میتونیم با هم Real Sex داشته باشیم . از روزه قبل خودمو اماده کردم از هر لحاظ اماده اومدنش بودم نمیدونم اون روز چرا تا شب بشه انقد طول کشید.به هر حال شب شد ساعت 12 پرواز میشست منم مشتی تریپ زده بودم یه دست لباس رسمی و با کلاس خلاصه رفتم فرودگاه مامانش / داداشش/ خواهرش/داییش/خاله و شوهر خالشم اومده بودن همه منتظر ماندیم ..... بالاخره عشق من اومد واییییی عجب چیزی شده بود ابو هوا بهش ساخته بود وای موهایه طلایی عجب گوشتی معرکه شده بود هر چی بگم کم گفتم اومد اما هنوز منو ندیده بود بعده احوال پرسی و ماچو بوسه با مامانش و بقیه راه افتاد که بره فکر کرده بود من نیومده بودم که یهو مامانش گفت : -ساحل حواست کجاس عماد اونجاست =====> ساحل همونتوری که 2 تا کیفش دستش بود برگشت و منو دید 2 تا کیفی که دستش بود از دستاش افتاد و دوید طرفه من ظرفه 3 سوت دیدم تو بغله یکیم ساحل حسابی بغلم کرده بود و منو میفشرد و گریه میکرد منم بغلش کردم و بهش میگفتم اروم باش عزیزم و سرشو ناز میکردم بعد از من جدا شدو رفت به منم گفت با داداششو داییش بیام خونشون منم گفتم باشه اونا با یه ماشین رفتنو ما هم با یه ماشین رسیدیم دره خونه ما زودتر رسیدیم اونام رسیدن بعد گوسفندیو که از قبل اماده کرده بودن رو جلوش قربونی کردن اونم انگشته نازشو زد تو خونه گوسفنده و زد به پیشونیش بعد همه رفتن تو مشغول رقصیدن بودن همه اما من عین بچه ها یه گوشه نشسته بودم یواش یواش داشتن بساط شام رو اماده میکردن دیگه همه سر و صدا ها خوابید تو تمامه این مدت ساحل به من نگاه میکرد و لبخند ملیح و عاشق کشی به من میکرد شام اماده شده بود همه دوره میز نشستن منم نشستم اما تو دلم غوغا بود میل هیچیو نداشتم همه شروع کردن اما من دست به هیچی نزدم همه میگفتن بخور اما من فقط نگاه میکردم نگاهم فقط به خوردن و لبهایه ساحل بود. همه غذاشونو خوردن و یواش یواش رفتن خوابیدن . فرزام داداشه ساحل واسه من یکی از شلواراشو اورد که مثلا راحت باشم.اما اون شلوار واسه من گنده تر بود و هی از پام می افتاد و همه و مخصوصا ساحل مسخرم میکردن خلاصه من کش شلوار رو گره زدم اما فایده نداشت بازم می افتاد.همه رفته بودن .سکوت همه جا فریاد میزد.من مونده بودم و اون خانوم خوشکله مامانش و خواهرش تو اتاق مامانش بودن/فرزام و داییش تو حال خوابشون برده بود//خالش و شوهر خالش و کوچولوشون هم تو اتاق سابق ساحل و فعلیه داداشش من و ساحل هم تو حال بودیم و با هم حرف میزدیم که یه دفعه ساحل گفت : -پاشو بریم اشپز خونه من گشنمه -من با تعجب زیاد گفتم : تو که همین الان این همه غذا خوردی -خوب بازم گشنم شد پاشو بریم تو همین حال دیدم که دستم گرفت بلندم کرد و منو با خودش برد اشپز خونه رفت سر یخچال و گاز یه بشقاب پره برنج و مرغ کشید و سالاد و ماست ... شروع کرد به خوردن منم نگاش میکردم بعده چند دقیقه یه قاشق برنج گرفت روشم یه کم مرغ گذاشت و گفت : -بیا بخور -نه ساحل نمیتونم اصلا اشتها ندارم -میگم بخور -نه نمیتونم بعد خودش قاشق رو گذاشت تو دهنش یه کم جویید بعد چونه منو گرفت و کشید جلو.... لباشو گذاشت رو لبام و شروع کرد به خوردن هر چی غذا تو دهنش بود میومد تو دهنه من تا حالا هیچ غذایی به خوش مزگی اون غذا نبود دیگه تو حاله خودم نبودم شروع کردم به خوردن لباش همینطور لبایه همو میخوردیم زبونمو حلقه میکردمو زبونش رو میخوردم وای چه حسه عجیبی بود ساحل قلبش تند تند میزد دستمو بردم رو سینه هاش همینتور که لبامون رویه هم بود شروع کردم به مالوندنه سینه هاش واااییییی چه سینه هایه نرمی همینتور میمالوندمدستمو از زیر بردم زیره لباسش قلبم داشت تند میزد با نوکه انگشتم نوکه سینشو میمالوندم دیگه تو حاله خودش نبود لباسشو در اوردم یه سوتین عجیب /قشنگ به رنگه کرم تنش بود از رویه سوتین سینه هاشو میمالوندم و می بو سیدم کیرم حسابی شق کرده بود داشتم از گرما میمردم که ساحل همه لباسامو در اورد منم دامنشو یواش یواش کشیدم پایین حالا فقط شرت و کرستش تنش بود چه تنه سفیدی شرو کردم رونه پاشو خوردنبا یه دستم سینشو میمالوندم با یه دستمم میکشیدم رو کسش و دایم پاهاشو میبوسیدم و رونشو لیس میزدم با دستاش موهایه منو گرفت و سرمو کشید بالا و گذاشت رو کسش منم خواستشو اجرا کردم من شرتشو اروم از پاش در اوردم و اونم همزمان سوتینشو باز کرد . حالا دیگه وقتش شده بود من داشتم کسه نازشو نگاه میکردم که یهو شکمشو اورد بالا منم دستامو انداختم زیره کونش و بالا نگهش داشتم اروم سرمو اوردم پایین 2 تا بوس به وسط کسش زدم و شروع کردم به لیسیدناول اروم شروع کردم و اون اروم میخندید اما خوردنو تند تر کردم حالا دیگه از گرما به خودش میپیچید خیلی داغ شده بود هم خودش هم کسش . دستشو میذاشت رو سرم و محکم فشار میداد رو کسش وای که چه کسه سفید و بی مویی تند تند واسش لیس میزدم خیلی حال کرده بود بلند شدم اونم نشست رو زانوهاش کیرمو گرفت تو دستش یه کم مالوند بعد گذاشت تو دهنش اول جلو عقب نمی کرد همونتور که تو دهنش بود با زبوش میکشید به کیرم اه اخ که چه حالی میداد شروع کرد به ساک زدن همیه کیرمو میکرد تو دهنش و در میاورد با زبونش از نوکه کیرم تا تخمامو لیس میزد رفت بین پاهام و شروع کرد از پایین خوردن تخمامو میکرد تو دهنش بعد افتادم روش باز لباشو خوردم... حالا دیگه هم من هم اون کاملا حشری شده بودیم با یه دست ته کیرمو گرفته بودم و بهش گفتم برگرد میخوام بکنمت اما اون کسشو نشون داد با نگاش میگفت کیرتو بکن تو کسم بهش گفتم مطمینی گفت : -بهت گفته بودم من از تو بچه میخوام یه بچه میخوام که خون تو توو رگهاش باشه **اره راست میگفت همیشه بهم میگفت من از تو یه بچه میخوام میگفت اسمشم میخوام بزارم مجید اما من فکر میکردم شوخی میکونه اما الان اومده بود که حرفشو بهم ثابت کنه** یه لبخند رضایت زد و چشماشو بست .من هم خواستشو رد نکردم.سر کیرمو مالوندم به چوچولش یه کم با انگشت بازش کردم یه تف زدم به سر کیرم یه تفم انداختم رو کس اون سر کیرم اروم کردم تو کسش خیلی تنگ بود خیلیم داغ !! در اوردم و با یه فشاره دیگه کیرمو کردم تو و شروع کردم به تلمبه زدن واسه اینکه صداش در نیاد انگشتمو کردم تو دهنش من دیوونه شده بودم داشتم جرش میدادم اشکش در اومده بود اما رضایت تمومه وجودشو گرفته بود منم تند تند کیرمو میکردم تو در میاوردم بعد که کاملا کسش خیس شده بود کیرمو در اوردم و از پشت مالیدم به کونش پاهاشو وا کردم و 3 چاف کیرمو کردم تو کونش یه اخ بلند گفت و تقریبا بی هوش شد منم شروع کردم به تلمبه زدن دیگه داشت ابم میومد اونم فهمید سریع برگشت و گفت بریز تو کسم منم بدونه هیچ حرفی با 2 تا کف دستی تمامه ابمو ریختم تو کسش اونم حسابی با دستش کیر من و کس خودشو میمالوند حسابی حال کرده بودیم و به ار گاسم رسیده بودیم .چند تا لب از هم گرفتیم و لباسامونو تنه هم کردیم و رفتیم بخوابیم که فهمیدیم ساعت 7 صبحه من لباسایه خودمو پوشیدم اماده رفتن شدم اونم بدرقم میکرد تو را پله دستمو گرفت و گفت : -به خاطر همه چی ممنون منم شونهاشو گرفتم و گفتم : -دوست دارم و میخوامت یه کم به هم نگاه کردیم و لبامونو نزدیک کردیم و یه لبه داغ از هم گرفتیم بعد خدافظی کردیم و من رفتم اما رفتن هماناو ........... وقتی رسیدم خونه دوش گرفتم یه کم دراز کشیدم و به اون شبه رویایی فکر میکردم.حدوده ساعت11 صبح زنگ زدم بهش اما مامانش ور داشت و گفت ساحل در دسترس نیست یعنی خونس اما مهمون داره ... از ساعت 11 صبح 1 ساعت به 1 ساعت زنگ زدم تا با ساحل حرف بزنم اما نشد تا ساعت 11 شب !!!! ساعت 11 وقتی زنگ زدم : -الو ساحل سلام کجایی تو بابا !!؟؟ -سلام ا................ه چی میگی بابا چقدر زنگ میزنی -من با تعجب گفتم مگه چی شده ؟ -گفت من امروز سور پرایز شدم - د چی شده مگه ؟ -مانیو سیا اومدن پیشم -اینو که گفت انگار دنیا رو سرم خراب شد (من مانی و سیا رو خوب میشناختم ) -با عصبانیت بهش گفتم Ok امشب با مانیو سیا بخواب -bye و گوشیو قطع کردم اونم دیگه زنگ نزد بی معرفت مثله اینکه منو به خاطر همون بچه میخواست !

Wednesday, July 14, 2004

uvah che khabare

kheili gondast

inam axi ke khaste budin

inam hamrah ba kir

Sunday, July 11, 2004

.....این داستان از زبون میترا خانومه

اسم من میترا است 23 ساله دانشجوی سال سوم کامپیوتر هستم و 3 سال است که با شایان ازدواج کرده ام شایان مثل اسمش بسیار زیبا وجذاب و خوش تیپ است و هر دختری دوست دارد همسری چون او داشته باشد ما زندگی خوبی داریم تنها مشکل ما اینست که من زنی پر حرارت و هوس ران هستم و به سکس علاقه زیادی دارم اما بر عکس شایان کمتر توجه ای به این کار دارد و فقط هفته یا ده روز یک بار این کار را با اصرار من انجام می دهد و هر چه سعی کردم او را به این کار علاقمند کنم اثر و نتیجه ای نداشت غذا های چرب و دارای ویتامین کای جنسی می پختم آرایش های گوناگون و متنوع می کردم لباس های تنگ و چسبان می پوشیدم اما اثری نکرد و زندگی ما روز به روز کم رنگ تر می شد و عشق و علاقه هم داشت رنگ می باخت از این وضع خسته و کلافه شده بودم در درددل با پریا به این نتیجه رسیدم که زندگیم را حفظ کنم اما مگر می شد من به سکس علاقه ی زیادی داشتم خود ارضای هم راضیم نمی کرد چون من تجربه سکس با مرد را داشتم و مثل دختران با خود ارضای راضی نمی شدم . یک روز از ماهواره و یک کانال آلمانی فیلمی را تماشاه می کردم که یک زن شوهر دار با یک مرد دیگر رابطه داشت و سکس های جذابی می کردند که آدم را به عرش می برد اما شوهر زن متوجه رابطه آنها شد ولی بعد از کشمش فراوان همدیگر را بخشیدند هر چند دیالوگ های آنها را نمی فهمیدم اما تصمیم خود را گرفتم با خود گفتم انسان فقط یکبار به دنیا می آید و زندگی را تجربه می کند و هر کس حق دارد بعنوان یک انسان آزاد به خواسته های خودبرسد
و آنها را برآورده سازد تصمیم گرفتم با یک مرد دوست شوم آگر هم یک روز شایان متوجه شد و مرا نمی بخشید از او می خواستم مرا طلاق دهد هر چند واقعا من او را دوست داشتم اما نمی توانستم از این میل درونی خود بگذرم فردای ان روز که به دانشگاه می رفتم تصمیم گرفتم این کار را عملی کنم توی کلاس ما پسری بود که از همان روز های اول نظرم را جلب کرده بود او هم به من توجه می کرد و زیاد به من نگاه می کرد و با لبخند هایش قصد به دست آوردن دل من را داشت اما به خاطر عشق علاقه ام به شایان به او توجه نمی کردم و هر وقت با نگاهش تعقیبم می کردبا اخم و بی توجهی من روبرو می شد اما حالا تصمیم داشتم تا آرش ( همان پسر همکلاسیم)را مال خود کنم چون اوهمان بود که می خواستم خوش تیپ قد بلند با چشم های سیاه و درشت و پوستی برنزهاون روزهم یواشکی از روی شلوار نگاهی دزدکی به اونجاش کردم می شد از روی شلوارمی شد تشخیصش داد به نظرم بزرگ و دوست داشتنی بود اون روز یه کمی بیشتر بهش نزدیک شدم قلبم به شدت می زد و حسابی عرق کرده بودم احساس می کردم همه دانشگاه داره منو می پاد درو و برم را نگاه کردم کسی به من تو جهی نداشت حتی آرش هم به من نگاه نمی کرد و حواسش جای دیگه بود اما من از کنارش رد شدم و نگاهش کردم و وقتی متوجه من شد بهش لخند زدم و سریع رد شدم به پشت سرم هم نگاه نکرد باز هم اون غرور کاذب بود که مانع هر زدن من شد از اون روز کارم این بود که آرش ببینم و بهش لبخند بزنم اونم از من بدتر جرات نزدیک شدن به منو نداشت شاید با خودش فکر می کرد که این لبخندا همین طوریه یا اصلا اشتباه دیدم بهر حال جرات نمی کرد به من نزدک بشه یه دو هفته ای گذشت تا اینکه تو یه بعداز ظهر بهم نزدیک شد و آروم سلام کرد اصلا باورم نمی شد با دست پاچگی و خجالت جوابشو دادم اصلا رنگ به رو نداشت و می لرزید من هم کم از اون نداشتم اما تونستم جوابشو بدم گفت افتخار می دی با هم باشیم گفتم کجا گفت اگه کلاس نداری همین نزدیکیها یه کافی شاپ بریم اونجا گفتم نه راستش ترسیدم کسی که منو می شناسه ما را ببینه گفت پس هر جا شما بگین گفتم فردا ساعت 10 صبح تو پارک مشتاق ( پارکی در اصفهان ) قبول کرد و بعداز خداحافظی و رد و بدل کردن نگا های مهربان و معنی داری با یک لبخند از هم جدا شدیم دیگه دل تو دلم نبود از خوشحالی نمی دونستم کجام و کی به خونه رسیدم وقتی شایان جلوم با یه دونه چای دیدم دلم هری پائین ریخت و از اینکه بهش خیانت کردم پشیمون بودم حالا سر یه دو راهی گیر کرده بودم از یه طرف شایان مهربون و دوست داشتنی و از یه طرف آرش پر حرارت نمی دونستم چه کار کنم اماخیال با آرش بودن یک لحظه راحتم نمی گذاشت اونشب را با دودلی وترس به صبح رسوندم وقتی از خواب بیدار شدم طبق معمول شایان به سر کار رفته بود ساعت هشت ونیم بود و چیزی به وقت قرارمون نمونده بود زود بلند شدم و یه دوش گرفتم بعد خوردن یه چای و یه دونه بیسکویت خودم آماده ی رفتن کردم یه ذره هم به خودم رسیدم ساعت نه ونیم بود که از خونه زدم بیرون تقریبا سر موقع تو پارک مشتاق بودم اما از اون خبری نبود داشتم دور و برم نگاه می کردم که یه نفر از پشت سر سلام کرد دلم هری ریخت زود برگشتم و آرش را در حالیکه لبخندی به لب داشت دیدم گفتم کجایی گفت تقریبا یه ساعته منتظرتم می ترسیدم نیای گفتم دیدی که اومدم خوب حالا چه کار کنیم گفت اگه موافقی یه گوشه بنشینم و صحبت کنیم من یه جایو نزدیک پل خواجو که اون موقع روز خلوت بود پیدا کردم آرش دوتا بسته چیبس هم از دکه کنار آب ( رود زاینده رود ) خرید و به اونجا رفتیم و کنار هم نشستیم و مشغول خوردن جیبس شدیم گفتم آرش ( با حالتی از ناز و عشوه زنانه ) منو آوردی بهم چیبس بدی گفت اینا که قابل نداره می خوام بهت جون بدم اخه دختر خوشگلو ناز تو این دو سه سال تو که ما را کشتی چرا اینقدر منو زجر می دادی من که مردم تا تونستم دلتو به دست بیارم ( پیش خودم گفتم آره جون بابات اگه دلم کیر نمی خواست صد سالم نمی تونستی با من حرف بزنی چه برسه کنارم بشینی و چیبس بخوری ) خلا صه از اون حرف از عشق بود و از ما ناز وعشوه ولی طوریکه اون نفهمه حواسم به وسط پاهاش بود بفهمی و نفهمی یه کم اونجاش قلمبه شده بود فکر کنم اگه شلواره لی ( جین ) پاش نبود حسابی کیرش بالا اومده بود گفتم آرش می دونی که من شوهر دارم و اونم خیلی دوست دارم از طرفه دیگه نمی تونم به تو که اینقدر به من لطف داری کم توجه باشم من دلم میخواد یه جوری باهات دوست باشم همین و بس. پس یه دفعه فکر ازدواج با منو نکن چون من به هیچ وجهی دلم نمی خواد از شو هرم جدا بشم دیدم آرش یه کم دلخور شده با اینحال گفت من به دوستی با شما هم راضییم یه دو ساعتی با هم بودیم از هر دری گفتیم و خندیدیم مردمی هم که از کنار ما رد می شدن فکر می کردن که ما زن و شوهریم و اصلا اهمییتی نمی دادن تقریبا ساعت 12.5 از هم جدا شدیم موقع خدا حافظی شماره تلفنشو به من داد و گفت منتظر تماست هستم و آروم دستشو جلو آورد که برای خدا حافظی بهش دست بدم منم بهش دست دادم با تمام وجود دستم فشار داد که نزدیک بود جیغ بکشم اما اون دستم ول کرد خیلی لذت بردم به طوری که می خواستم بپرم تو بغلش و بوسش کنم اما بهر حال خدا حافظی کردیم تو ماشین احساس کردم حسابی خیس کردم . دیگه بی طاقت شده بودم دلم کیر می خواست اما تونستم آرشو بدست بیارم خلاصه وقتي از آرش جدا شدم انقدر حشري بودم كه آب از لب و لوچم سرازير شده بود بطوريكه نزديك بود كار دست خودم بدم راننده تاكسي كه باهاش داشتم بر مي گشتم بد طوري رفته بود تو نخ ما آخه تاكسي كه نبود از اين بي كاره هاي مسافر كش بود يه دفعه به خودم اومدم كه داره مي پرسه خانوم نازه كجا مي ري منم كه حسابي تو كف كير بودم بدم نيومد سر به سرش بگذارم گفتم تا هر جا كه مزاحم نباشيم گفت به اختيار دارين ما در بست نوكر شما هيم هر جا شما بگيد گفتم من دروازه شيراز پياده مي شم گفت چشم قربون چشات . يه كم مونده به دروازه شيراز ديدم پچيد تو خيابون مصلا منو مي گي از ترس داشتم مي مردم نمي دونستم اون اين ادا واطوار ما راجدي مي گيره گفتم آقا كجا گفت مگه نگفتين هر جا شما مي ريد منم مي يام. من مي رم خونه قابل بدونين خدمتي كرده باشيم گفتم آقا نگه دارين شما شوخي هم سر تون نمي شه ( آخه بعد از بر خورد با آرش فكر مي كردم همه آ قايون مثل آرش و شايان با شخصيتن نمي دونستنم با يه شوخي كوچولو هواي مي شن آخه من تا اون روز با كسي شوخي نكرده بودم ايندفعه هم تقصير اين كس بي معرفت بود كه داشت بي آبروم مي كرد ) گفت ما كه جسارتي نكرديم گفتيم اگه مي شه يه ناهارو با هم باشيم بعد شما را به سلامت گفتم ناهار بخوره تو سرت نگه دار يا داد مي زنم كه زد زير خنده دست بردم طرف گيره در و در باز كردم كه ديدم با آخرين سرعت ايستاد منم پريدم بيرون و پا به فرار گذاشتم از شانس بد ما تو اون موقع روز تو اون خيا بون پرنده هم پر نمي زد اونم دور زد گذاشت دنبال ما پريدم تو پياده رو حالا ده برو كه نرو تا اينكه به خيابون اصلي رسيدم اون مرتيكه احمق هم رفت پي كارش از ترس نمي دونستم كيم و كجام در يه مغازه يه سانديس گرفتم خوردم حالم كه جا اومد به طرف خونه راه افتادم همش با خودم مي گفتم اين نتيجه خيانت به شايان اما نمي تونستم از فكر آرش هم بيرون بيام اون شب اصلا بي قرار بودم حتما براتون اتفاق افتاده كه تو خواب احساس كنين كه بيدارين و همه چيز براتون مرور بشه منم داشتم كابوس اون مرتيكه مزخرف را مي ديدم اما اين بار وحشتناك تر . بهر حال صبح شد و شايان هم صبح زود رفت سر كار منم كه كلاس داشتم به دانشگاه رفتم وقتي وارد كلاس شدم آرش را ديدم كه اونطرف كلاس نشسته با ديدن من لبخندي زد منم رفتم و توي قسمت دخترا نشستم و منتظر استاد شدم استاد كه اومد و شروع به درس دادن كرد همه چيزو فراموش كردم. درس كه تموم شد من گذاشتم تا همه از كلاس بيرون رفتن ديدم آرش هم نشسته آخري كه بيرون رفت اومد و چند صندلي به من نزديك شد و سلام كرد گفتم آرش جان مگه قرار نبود تو دانشگاه هم صحبت نشيم چون ممكنه ديگران بفهمن و برامون بد بشه گفت آخه ديشب همش فكر تو بودم و تا صبح خوابم نبرد گفتم مثل من گفت جدي مي گي گفتم آره به خدا ( من از كابوس خوابم نبرد نه بخاطره تو ) اينا تو دلم گفتم نمي دونم چه جور مي شه كه تا آدم با يه پسر قريبه حرف مي زنه اول به اونجاش نگاه مي كنه و زودي حشري مي شه اونم چه جور حشريي خلاصه دوباره فكر كير آرش عينه خودش اومد سراغم و اصلا نمي فهميدم اون چي ميگه دوباره بچه ها برگشتن و ساعت بعد شروع شد اين ساعت بر خلافه ساعت پيش كه همش حواسم به درس بود حواسم به كير بود آروم و زير چشمي روي شلوار چند تا از همكلاسي هاي پسر را نگاه كرده بعضي هاشون اصلا معلوم نبود بعضي ها بگي نگي هي يه چيزيو مي شد ديد اما از حبيب ( يكي از همكلاسي هاي جنوبي ) خوابيدش بد جوري از روي شلوار پيدا بود حالا كه سرم تو كار شده بود فهميدم چرا مريم خيلي باش اياق شده پس بگو چه خبره . تمام ساعت كلاس كير حبيبو رك شده و گلفت تجسم مي كردم و تو دلم مي گفتم خدايا تو كه همه چيزو به شايان دادي اينم مي دادي تا كمال را در اون به حد اعلا رسونده باشي راستش از حبيب خوشم نمي يومد سياه و زشت وبود و از همه بد تر دندونهاي كثيفي داشت اما خوب كيري داشت هي كلاس كه تموم شد با كسي خيس و چو چو له اي داغ و سفت از كلاس زدم بيرون نمي دونم چرا نا خودآ گاه بطرف يه جا ي خلوت رفتم كه كمتر كسي از اونجا رفت و آمد مي كرد نشستم زير يه درخت خواستم ساندويچي را كه آوردم بودم بخورم كه يكهو احساس كردم دو تا پا پشت سرم ايستاده خواستم جيغ بكشم كه يكي گفت سلام نگاه كردم آرش بود گفتم خدا لعنتت كنه تو كه منو ترسوندي گفت چرا و من تمام ماجراي ديروز را براش تعريف كردم كه يك دفعه به رگ غيرتش بر خورد كه اين چه طرز صحبت با يه راننده بود با اين صحبتا كه تو كردي خوب شده بلاي سرت نيوردي و اصلا شماره ماشينشو بده و از اين حرفا( نمي دونم اين عيب ما ايراني هاست كه اگه كسي با خواهر يا نامزد و يا دوست دختر ما مثلا حرفي بزنه به رگ غيرتش بر مي خوره و اگه خودمون هر كاري كرديم مختاريم آخه خره همونطور كه تو با زن يا خواهر يا نامزد كسي داري مطمئن باش خواهر همسر نامزد خودت هم بي كار نيست سعيد (ساسان) ) گفتم بابا كوتاه بياه مثل اينكه خودتم عاريتي هستييو و از اين حرفا گفتم خوب چي مي خواي بگو برو تا كسي ما را نديده گفت ديشب زنگ نزدي گفتم شبا اصلا فكرشو نكن اما روزاي كه بي كاري و خونه اي و كسي نيست بگو تا بهت زنگ بزنم و اونم روزا و ساعت هاي گفت و گفت من تنهام و كسي با من نيست تازه فهميدم آرش از كرج اومده واينجا درس مي خونه بهتر از اين نمي شد. د و روز بعداز اون ماجرا تو يه بعد از ظهر كه تو خونه تنها بودم و شايان براي انجام كاري بيرون رفته بود تصميم گرفتم به آرش زنگ بزنم گوشيو برداشتم و شمارشو گرفتم بعد از خوردن چند زنگ گوشيو برداشت قلبم تند تند مي زد ( لابد پيش خودش فكر مي كنه عجب كسي كه اين زنه ولش نمي كنه البته اينا بازم از اون غرور كاذ ب بلند مي شد كه در درون من خود نمايي مي كرد )سلام كردم وقتي فهميد منم از شدت خوشحالي زبونش به تته پته افتاد گفت ميت ميت را ( ميترا ) خا خا نم شما ئيد با با چشم ما روشن چه عجب كه يادي هم از ما كردي بابا زير پاتم نگاه كن اصلا تو كجايي كه نه زنگ مي زني نه تو دانشكده هستي من كه تو اين دو روزه از بس دانشكده را گشتم پا هام تاول زد گفتم كم دروغ بگو خودت بهتر مي دوني من يكشنبه ها و دوشنبه ها كلاس ندارم اصلا خودتم نداري ( چون واحدهاي ما عين هم بود) ثانيا من كه گفتم هر وقت بتونم زنگ مي زنم گفت نه به خدا به دانشگاه رفتم گفتم شايد بخلاي بري كتابخونه . خلاصه حرفاي ما گل انداخت و اون از هر دري وارد شد تا ما را بيشتر به خودش عاشق كنه اينكه من تا حالا عاشق كسي نشدم از همون روز اول تا تو را ديدم بهت دل بستم تو خودت اينو بهتر مي دوني من تو را دوست دارم و مي پرستم و اگه تو اراده كني دنيا را برات جابجا ميكنم و بقول بعضي ها از اين كس و شعر هاي دختر كش منم از شما چه پنهون با بستن چند حرف ديگه از اينا كه به شكمش مي بستم همون حرفا را تحويل خودش مي دادم و با طنازي و عشوه گري هاي زنانه اونا بيشتر آتيشي مي كردم نمي دونم تو اين حرفا اصلا به چيزي كه بوي از سكس داشته باشه نشد اما من واقعا بد جوري آتيش گرفته بودم ( بي چاره اين پسرها و دخترها كه لاس خشكه ميزنن عجب زجري ميكشن ) هر چي من سعي كردم اونا بطرف چيزهاي ببرم كه حرفي از سكس و اينا بزنه اصلا حاليش نبود مثلا ميگفتم آخه تو از چي من خوشت اومده كه عاشق من شدي آخه تو كه مي دونستي من شوهر دارم اون مي گفت من عاشق نجابت شدم ( آخه احمق جون من اگه نجابت داشتم كه سراغ تو نمي اومدم ) ديگه چي ديگه اينكه خيلي با شخصيت و با معرفعتي ديگه ديگه اينكه واقعا خوشگل و طناز و با وقاري اينا كه گفت احساس كردم نفسش مثل آدمهاي كه مي خوان كيرشون فرو كنن داره مي لرزه و من بد جوري حرارتم بالا رفت ديگه نتونست چيزي بگه آب دهنشو فرو داد و گفت خوب تو چي از چي من خوشت اومد كه خواستي با من دوست بشي ( خواستم با تمام وجود فرياد بزنم كيرت كيرت كير كلفت آبدارت ) اما جلو خودم گرفتم گفتم تو چيزاي داري كه هر زن و يا دختري دوست داره داشته باشه گفت مثلا چي خواستم ببينم دو رياليش مي افته گفتم خودت حدس بزن گفت من از كجا بدونم گفتم خوب يه چيز بگو با شوخي و لودگي گفت حتما به خاطره اينكه خوش تيپم ( تو دلم گفتم آره جون بابات خوش تيپ نديدي ) گفتم يكيش اينه گفت نميشه خودت بگي گفتم به وقتش مي فهمي و بهتر كه از اين حرفا بگذريم و اگه كاري نداري قطع كنم گفت نه تو را خدا زوده گفتم شو هرم بيرونه ممكن يه دفعه سر زده بياد . گفت اگه مي توني زود زود زنگ بزن گفتم سعي ميكنم و گفت فردا مياي دانشكده گفتم آره پرسيد ساعت چند گفتم ساعت ده كلاس دارم گفت منتظرت هستم و بعد خداحافظي كرديم. فرداش از روزاي پيش بيشتر به خودم رسيدم تا ببينم اين احمق كودن دو رياليش مي افته يا نه ساعت 5/9 تو دانشگاه بودم اونم زود اومده بود و از همكلاسي ها كمتر خبري بود تا منو ديد اومد نزديك و سلام كرد اخمامو تو هم كشيدم و گفتم مگه قرار نشد تو دانشكده همديگه را نبينيم با حالتي شبيه بغض گفت آخه من چه كار كنم تلفني كه نمي شه تو بيرونم كه ممكنه آشناي ببينه اينجاهم كه نميشه پس مي گي من جه كار كنم گفتم من نمي دونم مگه قرار كاري بكني ( اين جمله آخري را با يه حالت خاصي گفتم كه اگه معنيشو نمي فهميد ديگه خيلي كودن بود) بعد از يه مكث كوتاه مثل اينكه چيزي به خاطرش اومده باشه گفت اگه مي شه بيا خونه من من كه اكثر مواقع تنهام ( از شما چه پنهان من كه منتظر اين حرف بودم نزديك بود از خوشحالي بال در بيارم آخه چيزي نمونده بود كه كيرشو بچپونم تو كسم ) خودم زدم به اون راه گفتم خونه ! خونه نه اخه من نمي تونم بيام من همش كه كلاس دارم بعدشم بايد خونه باشم والي شايان مي پرسه كجا بودي و از اين جور حرفا گفت خوب يه وقت كه كلاس داري بيا گفتم من فقط سه شنبه بعداز ظهر اون دو ساعت آخريو مي تونم بيام (‌مي دونستم اون روز سه شنبه است ) گفت يعني امروز خودمو به گيجي زدم اخ امروز سه شنبه است اصلا نمي دونستم گفت آره اگه افتخار بدي با هم باشيم گفتم اگه مي شه بذار براي يه هفته ديگه گفت نه ديگه من نمي تونم تا يه هفته ديگه منتظر ذيدن شما باشم بعد از كلي اصرار قرار شد از ساعت يك به بعد تا ساعت سه و نيم كه كسي متوجه غيبتم نميشه برم خونه آرش . آرش دوساعت صبح راهم رفت كه وسايل پذيرايي را آماده كنه و بعد از دادن آدرس و سفارش كردن كه مبادا زنگ صاحبخونه را بزني خداحافظي كرد و رفت تو كلاس همش به اين فكر بودم كه حالا تو خونه چه كار مي كنيم و تئ حالت فانتزي سكس با آرش از شما چه پنهون چند بار هم به حالت نيمه ارگاسم رسيدم چون تازگي ها هم قاعد گيم تموم شده بود در اوج شهوت بودم اگه همون وقت شورتم در مي آوردي و مي چلوندي آب كسم ازش مي چكيد ترسيدم اين حالتمو همكلاسيهام بفهمن بخصوص مريم وشيلا كه بد جوري بهم نگاه ميكردن آخه تند وتند ساعت نگاه مي كردم مگه اين كلاس لعنتي تموم مي شد بلاخره كلاس تموم شد ومن با عجله به طرف خونه آرش راه افتادم
بعداز نیم ساعت دم در خونه آرش بودم زنگشو که طبقه دوم زندگی می کرد زدم خودش درو باز کرد و همونطور که بهش قول داده بودم وارد ساختمان شدم و بطوریکه همسایه ها نفهمن در آهسته بستم و یواش به طبقه دوم رفته در یکی از واحدها باز بود و آرش آروم صدام زدرفتم طرفش رفتیم تو ودر آروم بست خدا و خدا می کردیم کسی ما را ندیده باشه آخه یه زن غریبه تو خونه یه دانشجو تنها خیلی سه بودخلاصه آرش با یه تک پوش قرمز مردانه که از بالای اون مو های سینه شو می شد دید واقعا مرد دلخواه و مورد ه علاقه من بود آخه من می مردم برای مردی که سینه ش پر مو باشه آخه شایان به غیر از چند تا مو که از وسط سینش می رفت پائین چیزی نداشت اما حالا آرش پر مو و مردانه که دلم می خواست همون ساعت شلوار ورزشی اسپورتشو جر می دادم و کیرشو می چپوندم تو دهنم اما خودم کنترل می کردم و سعی می کردم آرامشم را حفظ کنم به هر حال آرش منو دعوت کرد تو سالن پذیرایش که با یه فرش 12 متری و یک پتو که گوشش انداخته بود ساده و بدون هر گونه تزئینی خود نمایی می کرد از مبل و وسایل دیگه خبری نبود تو دنیای ساده خونه آرش سیر می کردم که گفت ببخشید دیگه خونه مجردی و از همه بدتر خونه دانشجویی و من گفتم نه این حرفا نفرمائید وجود خودتون که من به اینجا کشونده و اینا اصلا مهم نیست و رفتم رو پتو نشستم که آرش گفت تو را خدا راحت باشین مانتوتون در بیارین که راحت باشین و من هم منومن کنان گفتم نه راحتم اما تو دلم آشوب بود آرش که رفته بود تو آشپز خونه کفت من اینطور راحت نیستم منم لباسمو دراوردم تا شما هم احساس راحتی کنین اگه ما را قابل نمی دونین بفرماین تا ما هم چیزی نگیم گفتم آقا آرش خوب می دونین که شما برام خیلی عزیزن که اومدم اینجا حالا هم اگه اینطور راحتین بفرماین اینم مانتو و مانتوم درآوردم و گذاشتم کنارم حالا یه تاپ سورمه ای و یه شلوار سیاه چسبان تنگ تنم بود یه کم خجالت میکشیدم و خودمو جمع وجور کردم که آرش با یه سینی که توش دو تا چای بود اومد وقتی سرم بلند کردم تا عکس العملشو ببینم دیدم با نگا های پر حرارت داره منو سیر می کنه و و چشاش داره رو بدن من از این ور به اون ور می پر بخصوص که از بالای تاپ می شد بالای سینه هامو دید به هر حال اومد وکنار نشست بطوری که می تونستم حرارت بدنشو حس کنم گفت بفرماین نا قابل و من یه دونه از چای ها را برداشتم و یه ذرشو سر کشیدم داغ بود اما به نظرم داغ تر سینه های پر موی آرش بود خجالت می کشیدم به آرش نگاه کنم اما احساس می کردم داره منو سر تا پا برانداز می کنه و روسینه هام که می رسه مکث میکنه و برااینکه مجلس با سکوت تموم نشه هرز گاهی چیزی و حرفی بین ما رد وبدل می شد اما اینا بهونه بود خودمون خوب می دونستیم چی می خوایم آروم و زیر چشمی یه نگا به لای پای آرش که چهار زانو جلوم نشسته بود نگاه کردم هیچ برجستگی دیده نمی شد یعنی چه این همون آرش که تا بهش می گفتی سلام اول اونجاش سر بلند می کرد و جواب می داد شاید اشباه کردم یه ذره دقیق تر نگاه کردم که به نظرم آرش هم متوجه شد اما چیزی ندیدم گفتم گمون مثل دزدای ناشی به گاهدون زدم اینم از بخت و اقبال من پس این هیچی نداره و همش من تو فکرم اون دیدم و از ایجور حرفا که یهو آرش از دهنش پرید میترا خانم خیلی تو این لباس جذابی خوش به حال شو هرت که هر روز تو این حال می بینت گفتم اما چه فایده قدر که نمی دونه گفت یعنی بد اخلاق و اذیتت میکنه گفتم نه بابا اگه تو دنیا یه مرد با ادب و خوش اخلاق و خوش تیپ باشه اونم شایانه گفت پس چی گفتم خوب دیگه فکر کنم دو زاریش افتاد گفت پس احساسات کم می یاره خودم به اون راه زدم گفتم منظورت چیه گفت یعنی که سردیش می شه گفتم نمی فهمم اما کسم داشت شر شر آبش می یومد که گفتم الانه که ضایع بشه و شلوارمو خیسکنه گفت عوضش من می تونم اون سردیشو جبران کنم و یه ذره سرید طرفم گفتم منظورت چیه و خودم عقب کشیدم گفت میترا جون می دونی من تو این دو سه سال از دست تو چی کشیدم من تنها آرزوم این بود که با تو باشم و حالا که تو حرفش پریدم گفتم قرار بود دوستی ما ساده باشه همین مگه نه گفت تو دلت می یاد ساده باشه و دستشو آوردو از رو لباس چنگ زد تو سینم نفسم بند اومد با زور خودمو از دستش بیرون کشیدم و خواستم در برم که دیدم خودشو رو ول کرد حالا من زیر ارش بودم و سینه ی مردانش منو فشار می داد و یه دفعه لبلشو رو لبام گذاشت و با تمام وجود اونا را کرد تو دهنش دیگه نمی تونستم مقاومت کنم بدنم ول کردم تا بیشتر اونا احساس کنم دست انداختم دور گردنش و سرش گرفتم زیر بازو هام حالا منم لبای اونو می مکیدم یه ذره خودشو بالا کشید و در حالی که لبامون رو هم گره خورده بود از بالای تاپ و سوتیین دستشو برد وسینه های سفتمو تو چنگش گرفت و فشار داد بطوری که نفهمیدم چی شد که جیغ کشیدم بی چاره آرش فکر کرد دردم اومده تند دستشو پس کشید وقتی فهمید چیزیم نیست دوباره کارشو تکرار کرد از روی رونام احساس می کردم یه چیز بلند داره سفت وسفتو سفت تر می شه دیگه نتونستم تحمل کنم دست بردم و .دست بردم و از زیر بدنش و از روی شلوار کیرشو تو دست گرفتم وای وای شاید تا اون روز چیزی به این کلفتی و دوست داشتنی را لمس نکرده بودم شاید تقریبا دو برابر کیر شایان بود. درسته چند بار بلند شدشو از روی شلوارش دیده بودم اما حالا که تو چنگم بود به نظرم چند برابر بود راستشو بخواین ترسیدم و با خودم گفتم الانه که جر بخورم و انوقت نتونم راه برم و خلاصه جلو شایان گند بالا بیارم گفتم آرش جان دیگه بس من که برا این کارا نیومدم می خوای نتونم جلو شوهرم سر بلند کنم تو را خدا بی خیالش شو. که انگار نه انگار این بار از رو سینم بلند شد و تاپم بالا کشیدو افتاد به جونه سینه هام راستش چنان می مکید که انگار صد ساله استاده این کاره گفتم بسه دردم می یاد گفت اذیت نکن دیگه تو اومدی اینجا و من نمی ذارم بری تا سیر بکنمت آخه سه ساله که افتادم دنبالت و هزار شبه به یادت جق زدم حالا که خدا خواسته اومدی مفتی بذارم بری مردم بفهمن نمی خندن از اینک می دیم در خیالش با من حال می کرده بیشتر احساس غرور می کردم با خودم گفتم من که می دونم تا جر نخورم از اینجا بیرون نمی رم دادو بیدادم کنم ابروم رفته در ضمن مگه من نیومدم تا کرده بشم پس بهتره خودمو بسپارم دست هر چه پیش آید خوش آید به هر حال اجازه دادم کاروش بکنم گفتم آرش جان پس تو را خدا یواش می ترسم یه جامو سیاه کنی بعد شوهرم بفهمه اونم قول داد و دوباره رفت سراغ سینه هام منم بی کار نموندم دو باره رفتم سراغ کیرش یه کم که دستمالیش کردم دیدم بازم داره گنده می شه تعجب کردم گفتم مگه این دودوله تو چقدره که هنوز بزرگ می شه گفت هی تقریبا 24 یا 25 سانت و عرضش 14 سانت وقتی با کیر شایان مقایسش کردم تقریبا دو برابر اون بود گفت چه جوره خوشت می یاد گفتم خیلیه گفت هر چیشو خواستی بردار منم که دیگه طاقتم تموم شده بود دستم تو شلوارش کردم و یه عمود گوشتی داغ و سیخ شده را تو دستم حس کردم یه لحظه احساس کردم سست شدم و بی حال چون تو همون موقع آرش تموم سینه ی چپم کرد تو دهنش و این دوتا هم زمان منو اروگاسم کردند کسم حسابی خیس شده بود طوری که احساس کردم لای رونام خیس شده تو این حالتها یهو آرش دست آورد و شلوارشو از پاش پائین کشید بعدشم شورت سیاهی را که پاش بود درآورد حالا دیگه چیزیو که مدتها آرزوی دیدنشو داشتم می دیدم یه کیر کلفت و دراز که نگاه کردنشم آدمو به عرش می برد چه برسه بذارنش لای رونات از بیضه هاش نگو ونپرس عینه دو تا تخم مرغ کوچیک که کمی هم خودنشونو به هم چسبونده بودند بطوریکه دلم می خواست یه دفعه هر دو تاش قورت بدم انگار می دونست که موفق می شه منو بکنه چون تازه هم مو هاشو زده بود به هر حال تر وتمیز از نوک کیرشم آبی سفت و بی رنگ و لزج بیرون زده بود و حسابی کیرشو خیس کرده بود کارش که تموم شد و شلوار و شورتش که در آورد اومد سراغم و گفت چطوره می خوای کستو حال بدم گفتم نه می خوام اول بخورمش گفت پس من چی منو از شربت شرین عسلت محروم می کنی گفتم من نمی خوام اخه کثیفه که اخماشو تو هم کشیدو گفت اگه یه دفعه دیگه این حرف بزنی خودت می دونی و بطرف شلوارم هجوم آورد و تو یه چشم به هم زدن کس لختم از لای شورت قرمزم بیرون کشید حسابی خجالت کشیدم چون متوجه شدم خیسی شورتو فهمیده منتظر عکس العمل منفیش بودم که دیدم شورتم با تمام ولع کرد تو دهنش و شروع کرد به لیسدن اون که امونش ندادم و اونا از لای دستاش بیرون کشیدم و گفتم اگه می خوای ادامه بدیم دیگه این کارو نکن گفت خوب پس اجازه بده کستو بخورم گفتم بشرطی که آروم بخوری و اونم افتاد به جونه کسم اولش یه کم احساس غلغلک کردم اما کم کم خوشم اومد ازش خواستم همونطور که کسمو می خوره منم کیرش بخورم اونم پاهاشو داد طرفه من بطوریکه کیرش درست جلو صورتم بود و منم کیرش گرفتم و از نوک کلفتش چپوندم تو دهنم و یه مک محکم بهش زدم به طوری که احساس کردم اندازه یه ته استکان آب لزج ونرم با یه طعم خیلی دوست داشتنی خالی شد تو دهنم انقدر بهم مزه داد که با تمام قدرت شروع کردم به مک زدن کیرش تا شاید دوباره از این مایع معطر بیرون بده یه کم دیگه که میکدمش دیدم آه و نالش به آسمون رفت و داد زد میترا بخور بخور کیرم مال تو بخور جون مادرت بخور و منم با ولعی دو چندان می مکیدمش اونم با تمام وجودش کسم لیس می زد گاهی هم زبونش حلقه می کرد و فشار می داد تو کسم داشت صدام در می اومد داد زدم آرش می خوامت بخورش مال خودته برا همیشه مال خودته بخورش و کیرشو می مکیدم که یهو احساس کردم کیرش داره متورم می شه خواست خودشو عقب بکشه که من اون محکم گرفتم و گفتم نه من می خوامش می خوام بخورمش که یه دفعه عینه شلنگ آب با تمام قدرت ابش خالی کرد تو دهنم و منم بخاطره اینکه عقب نمونم تند تند قورت می دادم دروغ نگم حدود یک دقیقه کیر آرش خودشو بالا و پائین می کرد و دهنه منو ابیاری می کرد این اولین باری بود که مزه آبه مردو تو دهنم چشیدم خیلی خوشمزه بود اما یه ذره بوی وایتس می داد اما به خوردنش می ارزید . آرش بی حال شد و من چون شایانو تو این حال دیده بود گفتم نشد که کسم مزه این کیرو بچشه آخه شایان تا آبش میومد دیگه هر کارش می کردی کیرش بلند نمی شد خوب حتما آرشم مثل اونه داشتم با حسرت آخرین قطره های آب کیر آرش می مکیدم که دیدم دوباره آرش افتاد به جون کسم و آنگار نه انگار یک دقیقه تمام کیرش بالاو پائین شده و خودشو تو دهنه من تخلیه کرده .همنطور که شروع به خوردن کسم کرد و منم کیرشو می مکیدم دوباره کیرش آروم آروم تو دستم سفت وسفت و سفت تر شد و بعد از یک دقیقه انگار نه انگار که اون کاری کرده کیرش عینه گرزه رستم تو دستم بود همینطور که اون کسم می خورد و منم کیرشو یه بوی خوبی به دماغم خورد یه بو که آدم بد طوری آتیشی می کرد خوب که دقت کردم فهمیدم بوی بیضه هاشه منم افتادم به جونه تخماش و شروع کردم به لیسیدن اونا و اونارا کردم تو دهنم عجب بو مزه ای تو همین هین دو باره ارگاسم شدم اما دست بردار نبودم که احساس کرد م آرش می خواد کارو تموم کنه . گفت حالا می خوای جرت بدم گفتم نیکی پرسش و اونم بلند شد یا پشتی گذاشت زیره کمره من بطوری که کسم اومد بالا و بعد خودش رفت وسط رونام کیرشو گذاشت لب کسم و چند بار کله ی بزرگش مالوند دمش داشتم بال در می آوردم می خواست جیغ بزنم اما ترس از همسایه ها مانع می شد . بعدش آروم آروم کیرشو سروند تو کسم وقتی سر کندش رفت تو دیگه نفهمیدم یه جیغ و بعدش احساس بی حالی آرش گفت دردت اومد با خجالت گفتم اره امابرا باره سوم ارگاسم شدم آرش کیرشو در آورد و دو باره دادش تو کسم و ذره ذره فرستادش تو گفت هر وقت بست شد بگو و من که تازه مزه واقعی یه کیرو می فهمیدم اصلا نگفتم بسه و اونم کیر 25 سانتی را تا ته فرستاد تو کسم زیر نافم می تونستم احساسش کنم و خیلی به هم حال می داد شروع کرد به عقب و جلو رفتن هر بار که عقب و جلو می رفت چشام از شدت هوس بی رمق روی هم می افتاد حدود سه الی چهار دقیقه منظم پمپ می زد که یه دفعه احساس کردم داره سنگین می شه و کیرش داره دیواره های کسمو جر می ده خودش منقبظ کرد و سرعت پمپ زدنشو بیشتر کرد و تند وتند که یه دفعه با تمام آخرین ضربه کیروشو به ته کسم زد و با یه فریاد رو ولو شد تو همون حین منم جیغ کشدم و بی حال .دیگه نهفمیدم چند دقیقه گذشت اما تا 5 دقیقه آب داغیو تو کسم حس می کردم جای خوشبختی بود که من قرص ضد حاملگیم همرام بود و الی چی می شد خدا می دونه بعد از ده الی پانزده دقیقه آرشو لخت یه لیوان آب دستش بود بالا سرم دیدم آبو گرفتم گفتم مگه من چقدر آب می خوام گفت قابل نداره و سرشو پائین انداخت دست بردم زیر چونش و صورتمو جلو بردم و لباش بوسیدم و گفتم آرش به خدا ممنونم اونم چند تا بوسه از لب و گونه هام گرفت و من چند دقیقه سرم گذاشت توی سینه مردانه پر موش که هر زنی آرزو داره همچین مردی داشته باشه .بعد از خوردن ناهار یه سکس کوچیک دیگه کردیم و تقریبا ساعت سه من از خونه آرش یواشو بی صدا بیرون زدم از یه طرف راضی که بلاخره معنی سکس واقعی را فهمیدم و از طرف دیگه مضطرب که چرا به شایان خیانت کردم .بلاخره خونه رسیدم و شایان مثل همیشه با یه چای اومد به استقبالم و من نادم و پشیمان چرا به این مرد زیبا و مهربان خیانت کردم . چرا خدا تو سکس اونا مثل آرش خلق نکرد و اصلا چرا منه پر هوس را سر راه این مرد قرار داد و..بازم با آرش سکس کردم تا وقتی که درسش تمو شد و از اصفهان رفت اما هیچ کدام مثل اون سکس اولی نبود

شایان هم هیچ وقت چیزی نفهمید و یا اگر هم بوی برد به روی من نیاورد.


khob omid varam az inyeki ham khoshetoon oomade bashe...mese ghablia inam copie az ye site filter shode.....her her her...hatman comment bezarin. mokhlesim.bye.

....اینم داستلن بعدی

اين خاطره شيرين مربوط مي شود به يكي از روزهاي پنجشنبه سرد زمستان سال 74 كه هوا تيره و تار بود و حسابي برف مي باريد زماني كه من 13 ساله بودم و خواهرم ناتني 28 ساله ام صدف كه البته همديگر را خيلي دوست داشتيم و داريم با اجازه پدرم و فقط در منزل خودمان تدريس خصوصي رياضي مي كرد. در آن تاريخ پدر و مادرم براي مراسم فوت يكي از بستگان، يك هفته به شيراز رفته بودند.آن روز خواهرم كه با برادر دوستش كه اسمش سيامك بود و 21 سال داشت، ساعت 6 بعد از ظهر كلاس تقويتي رياضي داشت، چون تولد دعوت بود و حاضر نبود آن را از دست بدهد به من گفت چون تو نمياي بريم تولد، اگر سيامك زنگ زد و خواست بياد، بهش بگو من مريضم و خوابيدم و خواهش كن كه روز شنبه بياد.
خلاصه صدف حوالي ساعت 5 رفت و من ماندم و تنهايي. خيلي خوشحال بودم كه تنها شده بودم چون مي خواستم كانال هاي سكسي را كه پدرم قفل كرده بود ولي من از توي دفترش كد رمز آنها را ديده بودم و كنجكاو شده بودم كه بببينم چي نشان ميده، تماشا كنم. چند تا كانال را ديدم و به كانال هاي ديگري رسيدم كه يهو خشكم زد چون صحنه هايي مي ديدم كه هرگز نه ديده بودم نه از كسي شنيده بودم. صحنه اين بود كه دو تا دختر خوشگل داشتن كير يك پسر را مي خورن و پسره هم با پستان هاي يكي و كس ديگري بازي مي كرد. من كه ديگه حسابي كنجكاو شده بودم و شكه شده بودم، ايستاده تماشا مي كردم. شايد 10 دقيقه اي گذشته بود و اينقدر اين صحنه ها روي من اثر گذاشته بود كه احساس كردم دوست دارم مثل يكي از آنها با كس خودم بازي كنمو شروع كردم به ماليدن كسم از روي دامن و هر كاري كه آنها مي كردن، من هم مي كردم تا اينكه به خودم آمدم و احساس كردم شورتم خيس شده و حسابي حشري شده ام. توي فيلم پسره، يكي از دختر ها را خواباند روي تخت و از پشت كيرش را كرد توي كس دختره و آن يكي دختر هم كه مثل من، حشري بود و كسش را مي ماليد، پستان هاي دختره را مي خورد.
خلاصه توي اين وضعيت بود يهو زنگ در صدا كرد و من عين برق پريدم. نمي دانستم چكار كنم، باز كنم يا نه. ولي فكر كردم شايد صدف است و برگشته خانه و ممكن است شك كند، رفتم در را باز كردم.
اون سيامك بود كه بدون تماس تلفني آمده بود و وقتي من را ديد، مات و مبهوت من را نگاه مي كرد چون كه من حسابي سرخ شده بودم و از فرت گيجي و عجله، تلويزيون را كه دقيقاٌ روبروي در ورودي بود را خاموش نكرده بودم و هنوز آن صحنه هاي سكسي پخش مي شد.
هول شده بودم و به سيامك گفتم كه صدف مريضه و خوابيده ولي او كه همه چيز را فهميده بود و همانطور كه بعد ها گفت، آن لحظه با خودش عهد كرد كه تا من را نكند، نرود، گفت كه پس لطفاٌ يك ليوان آب به من بدهيد كه خيلي گرمم است. من هم رفتم توي آشپزخانه سر يخچال آب بيارم كه ديدم سيامك پشت سرم ايستاده و من را نگاه مي كنه، ديگه نمي دانستم كه چكار بايد بكنم، زبانم بند آمده بود و با ليوان آب ايستاده بودم، نگاهش مي كردم كه آهسته بهم گفت: " كسي خانه هست؟ اتوماتيك گفتم نه. صدف رفته تولد و ساعت 10 برمي گرده.
هنوز گيج بودم كه احساس كردم كه داغ شدم و بيحال توي بغل سيامك افتاده بودم. سيامك داشت لبهام را مي خورد و تنم را مي ماليد. ديگر حشري و بي حس و حال شده بودم و با خجالت به دستورات سيامك عمل مي كردم. سيامك من را برد توي سالن و رئبروي تلويزيون نگهداشت به طوري كه صورتم رو به تلويزيون بود و سيامك هم از پشت، خودش را چسبانده بود به من و با يك دستش، پستانهايم را مي ماليد و با دست ديگرش با كونم بازي مي كرد. سيامك آهسته به من گفت، لات بازه؟
من اصلاٌ متوجه معني حرفش نشدم ولي اون دوباره پرسيد، تا حالا كس دادي؟
من جواب ندادم و به تلويزيون نگاه مي كردم تا اينكه سيامك گفت، حالا موقع اين است كه تو هم مثل اين دختر خوشگل هاي توي تلويزيون، هال بدي و عشق بازي را ياد بگيري. و شروع كرد به درآوردن تاپ و دامن و سوتين من. من هم كه هم دلم م خواست و هم مي ترسيدم، نمي گذاشتم كه لباسهام را درآورد ولي سيامك قوي بود و من حشري.
بعد از اينكه لباسهايم را درآورد، گفت ببين شورتت را درنميآورم كه فكر نكني مي خواهم اذييت كنم، فقط مي خواهم يادت بدم كه چطوري هال بدي و از بدن شادابت لذت ببري. اون قول داد كه بدون اجازه، كسم را نكنه.
من ديگه ديوانه بودم وانگار هيچ چيزي توي كله ام نبود. سيامك من را چهار دست و پا نشاند روي زمين و شروع كرد به ليسيدن كونم. وقتي حسابي لمبر هاي كونم را ليسيد، در همان حالت شروع كرد به ليسيدن كسم. از پايين چاك كسم مي ليسيد تا روي چوچوله ام و يك دستش هم انگشت مي كرد توي كونم. ديگر تنها آرزويي كه داشتم اين بود كه سيامك من را بكند ولي مي ترسيدم. تا اينكه سيامك كه خودش هم حشري حشري شده بود، كيرش را آرام ماليد روي سوراخ كونم و آهسته مي كرد تو. من هم كه به دستور سيامك، قنبل كرده بودم و با كسم بازي مي كردم، خيلي آهسته و با خجالت گفتم، سيامك خان، همه دختر ها مي توانند مثل اين دختر هاي توي فيلم از جلو بدن؟
سيامك كه شوكه شده بود گفت، آره عزيزم همه دختر ها مي توانند.
تو چي؟ دوست داري از كس بكنمت؟
من چيزي نگفتم و دوباره گفت چون قول دادم كه از كس نكنمت، اگر دوست داري خودت بگو تا با هم حسابي هال كنيم. باز هم جوابي ندادم و چشهايم را بستم. در اين لحظه بود كه احساس كردم توي كسم گرم شد و كيرش را توي كسم واقعاٌ لمس كردم. اون ديگه ترمز بريده بود و حسابي كسم را مي كرد و به من مي گفت، عجب كس ناز و كوچولويي داري. حيف نيست كه از آن لذت نبري؟
سيامك حسابي تلمبه مي زد و من درد مي كشيدم ولي چون كلاٌ آدم مغروري هستم، صدايم در نمي آمد و لذت مي بردم. سيامك كيرش را كه حسابي كلفت و سفت شده بود توي كسم مي كرد و در مي آورد و به من مي گفت، امروز خدا خواست تا من معادله كس كوچولوي تو را حل كنم و از گوشت كست جذر بگيرم. اون ول كن نبود و حسابي تلمبه مي زد. فكر مي كنم كه كيرش تا دسته توي كسم بود چون تماس بدنم را با بدنش كاملاٌ احساس مي كردم. ديگر آب من هم آمده بود و بدنم مرتعش شده بود و چون دردم زياد بود، به سيامك گفتم.
اون سريع كيرش را از كسم در آورد و كرد لاي پاهايم و گفت، اگر اجازه بدي يك كم هم از كون بكنمت تا برايت عادت بشود كه هر وقت از كس مي دهي از كون هم بدهي تا مثل دختر لوسها، موقع دادن اذيت نكني. اون ديگه معتل جواب من نشد و كيرش را هل داد توي كونم. اول كلاهك كيرش را كر داخل و گفت چطوره؟ درد داره؟
گفتم نه.
گفت ولي حالا مي خواهم وحشي بكنمت و بايد كمي درد را تحمل كني. باز هم معتل جوابم نشد و موهايم را پيچاند دور دستش و شروع كرد به كردن كون من. هر چي بيشتر مي كرد، بيشتر دردم مي گرفت ولي با وجود اينكه درد داشتم و از زور درد گريه ام گرفته بود، هيچ چيز نگفتم و سيامك هم به قول خودش كونم را گاييد و بعد هم آب كيرش را ريخت توي كونم و گفت نترس اتفاقي نمي افتد و واقعاٌ هم نيافتاد.
وقتي بلند شديم و من خون لاي پايم را ديدم، سرم گيج رفت و گريه كردم ولي سيامك گفت نترس حالا ديگر تو هم هال دادن و هال كردن را ياد گرفتي و از اين به بعد مال من هستي. بعد من را برد توي حمام و بون توجه به اصرار من كه مي گفتم خودم بدنم را مي شورم، من را تميز شست و نازم كرد و با حوله من را آورد توي اتاق خودم و روي تخت خواباند و گفت، چون دختر خوبي بودي و به حرفهاي من گوش دادي، مي خواهم علاقه ام را بهت ثابت كنم فقط بايد چشمهايت را ببندي.
من چشمهايم را بستم و منتظر شدم ولي با گردش زبان سيامك روي كسم، دوباره بيحال شدم و چشمهايم را بستم. اون همه زواياي كسم را مي خورد و به هيچ چيز رحم نمي كرد. اون حتي زبانش را هم توي كسم مي كرد و گوشت داخل كسم را ليس مي زد.
اينقر اين كار را تكرار كرد كه من براي بار دوم بدنم مرتعش شد و آبم آمد. سيامك هم كه ديد آب من آمده ولي كير خودش تازه شق شده، گفت چشمهايت را ببند و سعي كن كيرم را كه مي خواهد يك بار ديگه كست را بگاد، احساس كني.
من هم همينكار را كردم و واقعاٌ كيرش را احساس مي كردم كه به ديوار كسم مي خورد. خلاصه بعد از اينكه حسابي من را بي حال كرد و خودش از عرق پر شده بود، كيرش را از كسم درآورد و كرد توي دهن من، تقلاي من كار ساز نبود و همه آبش را خوردم و واقعاٌ مثل اين بود كه شيلنگ آب توي دهن من است.
بهر حال اين اولين سكس من بود كه با گريه و درد و لذت همراه شد و از همان روز علاقه عجيبي به سيامك پيدا كردم و سال ها با هم دوست بوديم. من فقط به سيامك خودم مي دادم و مطمئن بودم كه سيامك هم فقط مرواريد كوچولوي خودش را مي كند.
تا اينكه 3 تير سال 1380 ، سيامك براثر تصادف رانندگي، فوت كرد و من را تنها گذاشت. امروز سالروز فوت اوست و من داستان واقعي سكس خودم و سيامك را نوشتم تا به او ثابت كنم كه دوستش دارم و همچنان تا ازدواج رسمي ام، به او وفادارم.
روحش شاد!

khob.omid varam az in ham khoshetoon biad. baz ham migam in mmatlab az ye site ke filter shode amma....khosham miad ke hich filteri roo man kar nemikone..!!!!
comment yadetoon nare. mer30.bye.

....بچه ها اینم اولین داستان پورنو

من یک پسرساده و درسخون وبقول امروزیها خیلی آکبند بودم وهمه فکرم درس وکتاب بود.البته چندسال پیش یک شب توی خواب خودم رو خیس کرده بودم و دیگه مرد شده بودم!ولی هیچوقت فرصت پرداختن به تفریح ومخصوصا" سکس رو نداشتم ونهایتش گاهی با دوستام جوک سکسی برای هم میگفتیم وهیچوقت فرصت ابراز وجود به دودولم نداده بودم!
سال آخر دبیرستان بودم و نه تنها باید با معدل خوب دیپلم میگرفتم بلکه حتما" باید در یک رشته خوب دانشگاه هم قبول میشدم.به خاطر تلاش و علاقه ام درسهام همیشه خوب بود و نمرات خوبی میگرفتم و خانواده ام خیلی به قبولی من در دانشگاه امیدوار بودند.اونها گاهی در مهمونی و این ور و اون ور از افتخارات درسی پسرشون تعریف میکردن و به من میبالیدن وهمین کارشون بالاخره باعث شد تا درس خوندن من در سال آخردبیرستان یه طور دیگه ای بشه و درس و سکس رو با هم پیش ببرم!
قضیه از این قرار بود که یکبار که مادرم از نمرات من برای خاله ام تعریف میکرده اون بنده خدا هم به فکر میفته که از وجود من برای بهتر شدن نمرات درسی دخترش استفاده کنه و مادرم هم بدون مشورت با من بهش قول میده که از این به بعد من بهش کمک میکنم.من و دختر خاله ام هدیه همسن و همکلاس بودیم.او دختری با پوست سفید و خوش اندام بود وبرخلاف من به همه چیز فکر میکرد بجز درس.حتی خودش بمن گفته بود که دوست پسر هم داره و گاهی تلفنی باهم صحبت میکنند.من و هدیه از بچگی همبازی بودیم ولی بتدریج که بزرگتر شدیم از هم فاصله گرفتیم.من خودم رو به درس و مدرسه مشغول میکردم و اون هم که به اقتضای دختر بودنش زودتر از من بالغ شده بود به شیطنت و سرگرمی میپرداخت و به همین خاطرهم هیچوقت درسش خوب نبود.ما در چند سال آخر دبیرستان زیاد با هم کاری نداشتیم و خیلی کم همدیگه رو میدیدیم.وقتی مادرم بهم گفت که قراره از این ببعد به هدیه در درسش کمک کنم اعتراض کردم :آخه این دختره که اهل درس نیست اون بدتر منو هم از درس خوندنم عقب میندازه. مادرم گفت عیبی نداره تو فقط دو سه جلسه باهاش کار کن و بعدش یه عذر و بهانه ای پیش خاله ات برای خودت جور کن تا از دستش خلاص بشی.بناچاروبا اکراه قبول کردم.
قرار شد که برای دو یا سه هفته شب های جمعه هدیه یکی دو ساعت پیش من بیاد تا اشکالات درسیش رو ازم بپرسه.همون هفته اول فهمیدم که خیلی از درسش عقبه و حتی بعیده که امسال بتونه با معدل خوب قبول بشه.منهم همین مطلب رو به خاله ام گفتم تا شاید زودتر بتونم از دست این دختر شیطونش خلاص بشم.در هفته اول و دوم ارتباط ما خیلی معمولی و ساده بود و اون چندتا سوال پیش پا افتاده از من پرسید و منهم اشکالات درسیش رو براش توضیح دادم.ولی...
ولی آخرین هفته ای که هدیه برای درسش باید پیش من میومد اتفاق عجیبی افتاد که مسیر درسخوندن سال آخر دبیرستان ما رو عوض کرد و الان هم بعد از گذشت سالها از یادآوری خاطراتش لذت میبرم.
جریان از این قرار بود که یک شب قبل از آمدن هدیه من توی خواب جنب شدم!البته این موضوع تازه ای نبود و من به این رویاهای شبانه عادت داشتم و خیلی هم ازش لذت میبردم.ولی این بار صبح فرداش که به حمام رفتم و خودم را با اون کیرجوان و صورتی و خوش قد لخت توی آینه دیدم یادم اومد که گاهی وقتها هدیه هم توی خوابهای سکسی من بوده و حالا که اون پیشم میاد فرصت خوبیه تا من خوابم رو تعبیرکنم!!فکر خوبی بود.خودم رو اصلاح کردم و تمیز شستم.نمیدونم چرا اون پنجشنبه اینقدر دیرگذشت.برای من انگار صدسال طول کشید تا شب شد!
بالاخره شب جمعه رسید.برخلاف هفته های پیش این بار خیلی به خودم رسیدم و لباس مرتبی پوشیدم تا بیشتر بتونم جلب توجه کنم.بیچاره مادرم فکر میکرد این خوشحالی زیاداز حد من بخاطر اینه که هفته آخره و دیگه از دست هدیه خلاص میشم!!صدای زنگ در که بلند شد مثل فنر پاشدم و در رو باز کردم.خاله ام و دخترش از دیدن من با اون همه اشتیاق و علاقه ای که براشون ابراز میکردم متعجب شده بودند!مثل دو هفته پیش بعد از چند دقیقه من و هدیه به اتاق من رفتیم و پشت میز تحریر نشستیم تا اون اشکالات درسیش رو از من بپرسه.ولی این بار من تمام توجه ام به موهای قشنگ و لباس خوشرنگ هدیه بود و اصلا" به درس و چیزهایی که میگفت توجهی نداشتم!خیلی دلم میخواست ببوسمش ولی مگه میشد!چه آبرو ریزی خاله ام و مادرم منو میکشتن اصلا ممکن بود خودش بزنه توی گوشم!!از من بیقرارتر کیرم بود!اون که توی حمام این فکررو به سرمن انداخته بود حالا قدکشیده بود و سیخ وایساده بود تا قبل از من خودش رو به هدیه برسونه وتموم رویاهاش رو عملی کنه!!
یه دفعه نگاهم به پاهاش افتاد.موهای ساق پایش رو اصلاح کرده بود.خیلی سفید و نرم بنظر میرسیدن.چرا تا حالا من به این ساق پاها توجه نکرده بودم؟!چقدر بی استعدادبوده ام من!!!
خیلی آروم و با احتیاط پام رو به پایش زدم.سعی کردم تصادفی بنظربیاد.فکر میکردم ممکنه بدش بیاد.ولی او هیچ عکس العملی نشون نداد.چند دقیقه ای پاهامون در کنار هم بود.بعدش دل به دریا زدم و آهسته کف پام رو روی پایش کشیدم.این دفعه عکس العملش خیلی جالب بود.با لبخند گفت: مهیار من درست متوجه این فرمول نشدم میشه دوباره برام تکرار کنی!!
منکه خودم هم درست نمیفهمیدم دارم براش در مورد چی توضیح میدم و تموم حواسم زیر میز بود با لته پته دوباره از اول براش توضیح دادم و بازهم پایم را به پایش مالیدم!حالا دیگه اون هم داشت پایش را بمن فشار میداد و بعد از مدتی پای منو با هردوپاش گرفت.این اولین برخورد من با جنس مخالف بود!!این قدر شق کرده بودم که شلوارم داشت سوراخ میشد!همش میترسیدم هدیه این دسته باتوم رو ببینه و آبروم بره! باخودم گفتم:کاش میشد ببوسمش.ولی حالا خیلی زودبود و ممکن بود ضایع بشم. اولش کمی من و من کردم بعد به آرومی ازش پرسیدم:هدیه دلت میخواد از این ببعد مرتب با هم درس بخونیم؟او که از من زرنگتر بود و از رفتارم فهمیده بود حالم بده با لبخند شیطنت آمیزی گفت:باعث زحمتت میشه!هرچند پسر ساده ای بودم ولی اینقدر عقلم میرسید که معنی این جمله اش را خوب درک کنم.با عجله خودم رو به پذیرایی رسوندم.مادرامون فکر میکردن من اومدم پایان جلسه رو بهشون اعلام کنم ولی با کمال تعجب من بهشون گفتم: هدیه هنوز خیلی اشکال درسی داره و من باید تا چند هفته دیگه بهش کمک کنم!اصلا" خاله جون برای اینکه پیشرفت درسیش بیشتر بشه بهتره مدتی ما هردومون با هم درس بخونیم تا بتونیم رقابت هم بکنیم!!
پیشاپیش خودم میدونستم که هیچ کس مخالفتی نمیکنه و همه مادرها دلشون میخواد بچه شون شاگرد اول بشه!قرار شد از اون به بعد من و هدیه هفته ای یکی دو بار با هم درس بخونیم.توی دلم داشت کله کله قند آب میشد!دوباره به اتاقم برگشتم تا خبر موافقت اونها رو به مهمون عزیزم بدهم.اون شب ما تصمیم گرفتیم تا بیشتر درس بخونیم و خانواده خاله ام تا ساعت یازده و نیم شب خانه ما بودن.ساق پای هدیه اینقدر نرم و لطیف بود که من دلم میخواست تا فرداصبح بمالمش!!موقع خداحافظی به هدیه گفتم:هفته آینه زودتر بیا تا بیشتر بتونیم با هم کار کنیم!!!
از اون شب زندگی من رنگ و بوی دیگه ای بخودش گرفت وبقول معروف معنا دارشد،آخه من داشتم عاشق میشدم!حالا دیگه رنگ لباس،مدل مو واصلاح صورتم همه اینها برای من هدف دارشده بود. برای من چقدر این هفته سخت گذشت.بیشتر شبها کیر بی جنبه من بیاد هدیه شق میکرد و مجبور بودم به تشکم فشارش بدهم!بالاخره روز ملاقات ما فرا رسید.از صبح پنجشنبه برای جلسه تدریس خصوصی امشب لحظه شماری میکردم.لباس مرتبی پوشیدم و کلی عطر و اودکلن روی سروکله ام ریختم.پدرم با تعجب پرسید:امشب جایی دعوت داری؟ من با خجالت گفتم :نه ولی حالا دیگه من معلم خصوصی هستم و باید ظاهرم مرتب باشه!
حدود ساعت6عصر بود که هدیه به خونه مون اومد.دلم میخواست بجای اینکه راه بره من بغلش کنم و به اتاقم ببرمش! مانتواش را که در آورد فهمیدم که زندگی او هم مثل من معنا دار شده!بلوز روشن و چسبونی پوشیده بود که برجستگی سینه هاش رو خوب نشون میداد و دامنش هم به نسبت هفته پیش بالاتر رفته بود.مشخص بود که برای آرایش وسشوار موهاش وقت زیادی صرف کرده.درس رو شروع کردیم و من از اولش شق کرده بودم!.اونطوری هم که من فکر میکردم بی استعداد نبود.صندلیش رو به صندلی من چسبوند طوریکه شونه هامون کاملا" با هم تماس داشت و مثل هفته پیش مرتب پاش رو به پای من میمالید.من گاهی که میخواستم قلم رو بدستش بدم دستش رو نوازش میکردم.چقدر نرم و لطیف بود.به خودم جرئت دادم و موقع توضیح مطلب دستش رو توی دستم گرفتم.دومین تجربه جنسی من با جنس مخالف خیلی عالی بود.این قدر از گرفتن دستش در دستم حال میکردم که خودم متوجه خیس شدن شورتم شدم!منظره دیدن سینه هاش که مثل انار بودند از بالای یقه لباسش رو که دیگه نگو!یکبار که اون برای من مطلبی رو توضیح میداد من برای درک بهتر مطلب دستم رو روی پاش گذاشتم و سومین تجربه سکسیم رو انجام دادم!ظاهرا" از این کار من خیلی خوشش اومد چون اونهم دستش رو روی دست من که روی پایش بود گذاشت و به نرمی اونو نوازش میکرد.خنده های ملیح او منوبیشتر تحریک میکرد.زمان به سرعت گذشت و هدیه باید میرفت. ولی اون روز پیشرفت ما خیلی خوب بود!موقعی که داشت کتابهاش رو جمع و جور میکرد به من گفت: مهیار از اینکه اجازه میدی من مزاحم وقتت بشم و بمن کمک میکنی ممنونم.با خجالت گفتم :خواهش میکنم منکه کاری نکردم و بلافاصله یه کارت عاشقانه رو که از ترسم هیچی توش ننوشته بودم وحتی امضا هم نکرده بودم بهش دادم.کارت پستال رو که دید رنگش سرخ شد.نیازی به گفتن نبود.چشماش احساساتش رو بخوبی بیان میکردند.لحظاتی به سکوت بین ما گذشت.او گفت: مهیار تو خیلی خوبی .ومن دلم رو به دریا زدم و در جوابش بلافاصله گونه اش رو بوسیدم.این بوسه مملو از علاقه و شهوت بود و هردومون حرارتش رو احساس کردیم.با چشماش از من تشکر کرد.بعد از رفتن هدیه من در آسمونها پرواز میکردم.حالا دیگه واقعا" زندگی من معنادار شده بود!!

اولین بوسه من کار خودش رو کرد و هدیه مثل یک غزال وحشی اسیر من شد.هفته بعد که یک کتاب شعر برایم آورد فهمیدم که شکارچی قابلی هستم.کتاب رو ازش گرفتم و برای تشکر لبم رو به لبش چسبوندم.طعم شیرین این بوسه رو هرگز فراموش نمیکنم.صورت هردومون سرخ شده بود.از اون روز به بعد ارتباط ما دو نفر وارد مرحله تازه ای شد.حالا دیگه من هیچ ترس و خجالتی نداشتم و هروقت دلم میخواست اونو میبوسیدم و بدنش رو راحت لمس میکردم.البته هنوز جرات نکرده بودم سراغ لمس مناطق ممنوع بدنش بروم!یادمه یکبار دستم روی پایش بود و رونش رو نوازش میکردم که اون پاهاش رو بهم چسبوند و محکم فشار میداد.چند دقیقه ای دست من بهمین حالت بین پاهای هدیه بود و من خوشحال بودم که لای پاهاش هستم!
یک روز عمدا" با من شوخی میکرد تا منوتحریک کنه.ما دوتایی با برادرم توی خونه تنها بودیم و برادرم توی حیاط مشغول بازی بود.هدیه حرف نیشداری بمن گفت و از جا بلند شد و فرار کرد.هرچی باشه او غزال بود ومن شکارچی و من باید دنبالش میکردم!مثل بچه هابه دنبالش توی اتاق میدویدم و هردومون میخندیدیم.موقعی که بهش رسیدم اونو از پشت بغل کردم.بدون هیچ مقاومتی خودش رو بمن سپرد.دستم رو دورش حلقه کردم و بدنم رو بهش چسبوندم.برای اولین بار کیرم داشت هدیه رو لمس میکرد.از فشار دادن کیرم روی باسن نرمش و بوسیدن گردنش مثل دیوونه ها شده بودم.با دستم یکی از سینه هاش رو گرفتم.وای چقدر فشار دادن اون سینه لذت بخش بود.سوتین نرمی پوشیده بود و نوک سینه اش براحتی قابل لمس بود.بعدا" فهمیدم که موقع تحریک جنسی،نوک سینه دخترها هم مثل کیر مردها شق میشه!من پشت سرهدیه ایستاده بودم،سرم رو شونه اش بودو سینه اش روبادست لمس میکردم و با تمام نیرو کیرم رو از روی لباس به لمبه هاش میفشردم و لگنم رو حرکت میدادم.هیچ کدوم از ما چیزی نمیگفت و فقط صدای نفسهامون بود و لذت زیادی که از این بازی میبردیم.نمیدونم چند دقیقه بهمین حالت گذشت،ولی من اختیار خودم رو از دست داده بودم و کم کم داشت آبم میومد.صدای پای برادرم که از پله ها بالا میومد ما رو بخود آورد و خیلی سریع به اتاق برگشتیم و وانمود کردیم که داریم درس میخونیم.حالا دیگه هروقت برادرم حواسش نبود هدیه سرش رو روی شونه من میذاشت و منهم دستم رودور شونه اش مینداختم و سینه طرف مقابلش رو میمالیدم.
شب که خاله ام برای بردن هدیه اومد ازم پرسید اوضاع درسش چطوره و من بهش گفتم تا حالا پیشرفت خوبی داشته!ولی برای اینکه نمراتش بهتر بشه باید بیشتر پیش من بیاد!!هفته ای یک جلسه دیگه کافی نیست!!!خاله ام راحت قبول کرد و من با خوشحالی تمام اونها رو تا پای ماشین بدرقه کردم.توی تاریکی کوچه فرصتی پیش اومد تا هدیه رو برای آخرین بار ببوسم.تا موقعی که ماشینشون به سرکوچه رسید براش دست تکون میدادم .اونها که رفتن من هم به حمام رفتم تا خودم روخالی کنم!!موقع درآوردن لباسم متوجه شدم که جلوی شورتم خیس خیس شده!!!

khob.omid varam az inmatlab khoshetoon oomade bashe. man ke khosham oomad chon yek majara shabihe hamin dashtam...be kasi nagin ha...khob nazar bedin vagarna dige az injoor dastan ha khabari nist...
rasti dasht yadam miraft...in matlab copy bood az ye site ke filter shode amma man ke midoonid...mirinam be in mokhaberat ba in filterash!!!
ghorboone hamatoon. ta ba'd. bye.

Friday, July 09, 2004

Baba Commernt

Lesbian Pic

Tuesday, July 06, 2004

mozue khassi nadaram nazar ke nemidin!!!!!!

Inam ye Lesbiane COOOOL


Site Jeegar (baz mishe)

اینم یه لزبین دیگه

نظر بدین دیگه

Saturday, July 03, 2004

***خوب میخوام چند تا برنامه برای دانلود بهتون معرفی کنم***

برای دریافت راحت ترعکس(بدون پروکسی) این رو دانلود کنید



بهترین برنامه برای حذف پنجره های تبلیغاتی

Friday, July 02, 2004

axi az " heidi klum"

mer30!

Felan lesbian

Bebinid che khabare(lesbian)

Inam yaki dige vaghean dige dare ziadi mishe naaaaaa?

Bebinid che khabare

Age dust dashtin bekhandin

Badak nist bara sargarmi..!!!

inam ye ax az "Monica Belucci" bazigare italiaei...:

bah bah..!!!

ye axe ghashange dige.....AH AHAH

In bade!!!

ye axe ghashange dige.....ajab kossssi...!!

Beautiful kossssss!!!

ye axe ghashange dige.....ajab koooni...!!

Beautiful koooooooooon!!!

ye axe ghashange dige.....ajab koooni...!!

Beautiful koooooooooon!!!

ye axe ghashange dige.....

Beauty

Beauty

اینم یه عگس قشنگ دیگه....

چرا کسی نظر نمیده؟

!!! بازم عکس لزبین

بابا بگین که چی دوست دارین دیگه

!!! بازم عکس لزبین

نظر بدین و بگین که چی دوست دارین

!!! بازم عکس لزبین

خوب دیگه.....من که نمیدونم چه جور عکسی دوست دارید...پس نظر بدین و بگین که چی دوست دارین

!!! بازم عکس لزبین