Sunday, July 11, 2004

....بچه ها اینم اولین داستان پورنو

من یک پسرساده و درسخون وبقول امروزیها خیلی آکبند بودم وهمه فکرم درس وکتاب بود.البته چندسال پیش یک شب توی خواب خودم رو خیس کرده بودم و دیگه مرد شده بودم!ولی هیچوقت فرصت پرداختن به تفریح ومخصوصا" سکس رو نداشتم ونهایتش گاهی با دوستام جوک سکسی برای هم میگفتیم وهیچوقت فرصت ابراز وجود به دودولم نداده بودم!
سال آخر دبیرستان بودم و نه تنها باید با معدل خوب دیپلم میگرفتم بلکه حتما" باید در یک رشته خوب دانشگاه هم قبول میشدم.به خاطر تلاش و علاقه ام درسهام همیشه خوب بود و نمرات خوبی میگرفتم و خانواده ام خیلی به قبولی من در دانشگاه امیدوار بودند.اونها گاهی در مهمونی و این ور و اون ور از افتخارات درسی پسرشون تعریف میکردن و به من میبالیدن وهمین کارشون بالاخره باعث شد تا درس خوندن من در سال آخردبیرستان یه طور دیگه ای بشه و درس و سکس رو با هم پیش ببرم!
قضیه از این قرار بود که یکبار که مادرم از نمرات من برای خاله ام تعریف میکرده اون بنده خدا هم به فکر میفته که از وجود من برای بهتر شدن نمرات درسی دخترش استفاده کنه و مادرم هم بدون مشورت با من بهش قول میده که از این به بعد من بهش کمک میکنم.من و دختر خاله ام هدیه همسن و همکلاس بودیم.او دختری با پوست سفید و خوش اندام بود وبرخلاف من به همه چیز فکر میکرد بجز درس.حتی خودش بمن گفته بود که دوست پسر هم داره و گاهی تلفنی باهم صحبت میکنند.من و هدیه از بچگی همبازی بودیم ولی بتدریج که بزرگتر شدیم از هم فاصله گرفتیم.من خودم رو به درس و مدرسه مشغول میکردم و اون هم که به اقتضای دختر بودنش زودتر از من بالغ شده بود به شیطنت و سرگرمی میپرداخت و به همین خاطرهم هیچوقت درسش خوب نبود.ما در چند سال آخر دبیرستان زیاد با هم کاری نداشتیم و خیلی کم همدیگه رو میدیدیم.وقتی مادرم بهم گفت که قراره از این ببعد به هدیه در درسش کمک کنم اعتراض کردم :آخه این دختره که اهل درس نیست اون بدتر منو هم از درس خوندنم عقب میندازه. مادرم گفت عیبی نداره تو فقط دو سه جلسه باهاش کار کن و بعدش یه عذر و بهانه ای پیش خاله ات برای خودت جور کن تا از دستش خلاص بشی.بناچاروبا اکراه قبول کردم.
قرار شد که برای دو یا سه هفته شب های جمعه هدیه یکی دو ساعت پیش من بیاد تا اشکالات درسیش رو ازم بپرسه.همون هفته اول فهمیدم که خیلی از درسش عقبه و حتی بعیده که امسال بتونه با معدل خوب قبول بشه.منهم همین مطلب رو به خاله ام گفتم تا شاید زودتر بتونم از دست این دختر شیطونش خلاص بشم.در هفته اول و دوم ارتباط ما خیلی معمولی و ساده بود و اون چندتا سوال پیش پا افتاده از من پرسید و منهم اشکالات درسیش رو براش توضیح دادم.ولی...
ولی آخرین هفته ای که هدیه برای درسش باید پیش من میومد اتفاق عجیبی افتاد که مسیر درسخوندن سال آخر دبیرستان ما رو عوض کرد و الان هم بعد از گذشت سالها از یادآوری خاطراتش لذت میبرم.
جریان از این قرار بود که یک شب قبل از آمدن هدیه من توی خواب جنب شدم!البته این موضوع تازه ای نبود و من به این رویاهای شبانه عادت داشتم و خیلی هم ازش لذت میبردم.ولی این بار صبح فرداش که به حمام رفتم و خودم را با اون کیرجوان و صورتی و خوش قد لخت توی آینه دیدم یادم اومد که گاهی وقتها هدیه هم توی خوابهای سکسی من بوده و حالا که اون پیشم میاد فرصت خوبیه تا من خوابم رو تعبیرکنم!!فکر خوبی بود.خودم رو اصلاح کردم و تمیز شستم.نمیدونم چرا اون پنجشنبه اینقدر دیرگذشت.برای من انگار صدسال طول کشید تا شب شد!
بالاخره شب جمعه رسید.برخلاف هفته های پیش این بار خیلی به خودم رسیدم و لباس مرتبی پوشیدم تا بیشتر بتونم جلب توجه کنم.بیچاره مادرم فکر میکرد این خوشحالی زیاداز حد من بخاطر اینه که هفته آخره و دیگه از دست هدیه خلاص میشم!!صدای زنگ در که بلند شد مثل فنر پاشدم و در رو باز کردم.خاله ام و دخترش از دیدن من با اون همه اشتیاق و علاقه ای که براشون ابراز میکردم متعجب شده بودند!مثل دو هفته پیش بعد از چند دقیقه من و هدیه به اتاق من رفتیم و پشت میز تحریر نشستیم تا اون اشکالات درسیش رو از من بپرسه.ولی این بار من تمام توجه ام به موهای قشنگ و لباس خوشرنگ هدیه بود و اصلا" به درس و چیزهایی که میگفت توجهی نداشتم!خیلی دلم میخواست ببوسمش ولی مگه میشد!چه آبرو ریزی خاله ام و مادرم منو میکشتن اصلا ممکن بود خودش بزنه توی گوشم!!از من بیقرارتر کیرم بود!اون که توی حمام این فکررو به سرمن انداخته بود حالا قدکشیده بود و سیخ وایساده بود تا قبل از من خودش رو به هدیه برسونه وتموم رویاهاش رو عملی کنه!!
یه دفعه نگاهم به پاهاش افتاد.موهای ساق پایش رو اصلاح کرده بود.خیلی سفید و نرم بنظر میرسیدن.چرا تا حالا من به این ساق پاها توجه نکرده بودم؟!چقدر بی استعدادبوده ام من!!!
خیلی آروم و با احتیاط پام رو به پایش زدم.سعی کردم تصادفی بنظربیاد.فکر میکردم ممکنه بدش بیاد.ولی او هیچ عکس العملی نشون نداد.چند دقیقه ای پاهامون در کنار هم بود.بعدش دل به دریا زدم و آهسته کف پام رو روی پایش کشیدم.این دفعه عکس العملش خیلی جالب بود.با لبخند گفت: مهیار من درست متوجه این فرمول نشدم میشه دوباره برام تکرار کنی!!
منکه خودم هم درست نمیفهمیدم دارم براش در مورد چی توضیح میدم و تموم حواسم زیر میز بود با لته پته دوباره از اول براش توضیح دادم و بازهم پایم را به پایش مالیدم!حالا دیگه اون هم داشت پایش را بمن فشار میداد و بعد از مدتی پای منو با هردوپاش گرفت.این اولین برخورد من با جنس مخالف بود!!این قدر شق کرده بودم که شلوارم داشت سوراخ میشد!همش میترسیدم هدیه این دسته باتوم رو ببینه و آبروم بره! باخودم گفتم:کاش میشد ببوسمش.ولی حالا خیلی زودبود و ممکن بود ضایع بشم. اولش کمی من و من کردم بعد به آرومی ازش پرسیدم:هدیه دلت میخواد از این ببعد مرتب با هم درس بخونیم؟او که از من زرنگتر بود و از رفتارم فهمیده بود حالم بده با لبخند شیطنت آمیزی گفت:باعث زحمتت میشه!هرچند پسر ساده ای بودم ولی اینقدر عقلم میرسید که معنی این جمله اش را خوب درک کنم.با عجله خودم رو به پذیرایی رسوندم.مادرامون فکر میکردن من اومدم پایان جلسه رو بهشون اعلام کنم ولی با کمال تعجب من بهشون گفتم: هدیه هنوز خیلی اشکال درسی داره و من باید تا چند هفته دیگه بهش کمک کنم!اصلا" خاله جون برای اینکه پیشرفت درسیش بیشتر بشه بهتره مدتی ما هردومون با هم درس بخونیم تا بتونیم رقابت هم بکنیم!!
پیشاپیش خودم میدونستم که هیچ کس مخالفتی نمیکنه و همه مادرها دلشون میخواد بچه شون شاگرد اول بشه!قرار شد از اون به بعد من و هدیه هفته ای یکی دو بار با هم درس بخونیم.توی دلم داشت کله کله قند آب میشد!دوباره به اتاقم برگشتم تا خبر موافقت اونها رو به مهمون عزیزم بدهم.اون شب ما تصمیم گرفتیم تا بیشتر درس بخونیم و خانواده خاله ام تا ساعت یازده و نیم شب خانه ما بودن.ساق پای هدیه اینقدر نرم و لطیف بود که من دلم میخواست تا فرداصبح بمالمش!!موقع خداحافظی به هدیه گفتم:هفته آینه زودتر بیا تا بیشتر بتونیم با هم کار کنیم!!!
از اون شب زندگی من رنگ و بوی دیگه ای بخودش گرفت وبقول معروف معنا دارشد،آخه من داشتم عاشق میشدم!حالا دیگه رنگ لباس،مدل مو واصلاح صورتم همه اینها برای من هدف دارشده بود. برای من چقدر این هفته سخت گذشت.بیشتر شبها کیر بی جنبه من بیاد هدیه شق میکرد و مجبور بودم به تشکم فشارش بدهم!بالاخره روز ملاقات ما فرا رسید.از صبح پنجشنبه برای جلسه تدریس خصوصی امشب لحظه شماری میکردم.لباس مرتبی پوشیدم و کلی عطر و اودکلن روی سروکله ام ریختم.پدرم با تعجب پرسید:امشب جایی دعوت داری؟ من با خجالت گفتم :نه ولی حالا دیگه من معلم خصوصی هستم و باید ظاهرم مرتب باشه!
حدود ساعت6عصر بود که هدیه به خونه مون اومد.دلم میخواست بجای اینکه راه بره من بغلش کنم و به اتاقم ببرمش! مانتواش را که در آورد فهمیدم که زندگی او هم مثل من معنا دار شده!بلوز روشن و چسبونی پوشیده بود که برجستگی سینه هاش رو خوب نشون میداد و دامنش هم به نسبت هفته پیش بالاتر رفته بود.مشخص بود که برای آرایش وسشوار موهاش وقت زیادی صرف کرده.درس رو شروع کردیم و من از اولش شق کرده بودم!.اونطوری هم که من فکر میکردم بی استعداد نبود.صندلیش رو به صندلی من چسبوند طوریکه شونه هامون کاملا" با هم تماس داشت و مثل هفته پیش مرتب پاش رو به پای من میمالید.من گاهی که میخواستم قلم رو بدستش بدم دستش رو نوازش میکردم.چقدر نرم و لطیف بود.به خودم جرئت دادم و موقع توضیح مطلب دستش رو توی دستم گرفتم.دومین تجربه جنسی من با جنس مخالف خیلی عالی بود.این قدر از گرفتن دستش در دستم حال میکردم که خودم متوجه خیس شدن شورتم شدم!منظره دیدن سینه هاش که مثل انار بودند از بالای یقه لباسش رو که دیگه نگو!یکبار که اون برای من مطلبی رو توضیح میداد من برای درک بهتر مطلب دستم رو روی پاش گذاشتم و سومین تجربه سکسیم رو انجام دادم!ظاهرا" از این کار من خیلی خوشش اومد چون اونهم دستش رو روی دست من که روی پایش بود گذاشت و به نرمی اونو نوازش میکرد.خنده های ملیح او منوبیشتر تحریک میکرد.زمان به سرعت گذشت و هدیه باید میرفت. ولی اون روز پیشرفت ما خیلی خوب بود!موقعی که داشت کتابهاش رو جمع و جور میکرد به من گفت: مهیار از اینکه اجازه میدی من مزاحم وقتت بشم و بمن کمک میکنی ممنونم.با خجالت گفتم :خواهش میکنم منکه کاری نکردم و بلافاصله یه کارت عاشقانه رو که از ترسم هیچی توش ننوشته بودم وحتی امضا هم نکرده بودم بهش دادم.کارت پستال رو که دید رنگش سرخ شد.نیازی به گفتن نبود.چشماش احساساتش رو بخوبی بیان میکردند.لحظاتی به سکوت بین ما گذشت.او گفت: مهیار تو خیلی خوبی .ومن دلم رو به دریا زدم و در جوابش بلافاصله گونه اش رو بوسیدم.این بوسه مملو از علاقه و شهوت بود و هردومون حرارتش رو احساس کردیم.با چشماش از من تشکر کرد.بعد از رفتن هدیه من در آسمونها پرواز میکردم.حالا دیگه واقعا" زندگی من معنادار شده بود!!

اولین بوسه من کار خودش رو کرد و هدیه مثل یک غزال وحشی اسیر من شد.هفته بعد که یک کتاب شعر برایم آورد فهمیدم که شکارچی قابلی هستم.کتاب رو ازش گرفتم و برای تشکر لبم رو به لبش چسبوندم.طعم شیرین این بوسه رو هرگز فراموش نمیکنم.صورت هردومون سرخ شده بود.از اون روز به بعد ارتباط ما دو نفر وارد مرحله تازه ای شد.حالا دیگه من هیچ ترس و خجالتی نداشتم و هروقت دلم میخواست اونو میبوسیدم و بدنش رو راحت لمس میکردم.البته هنوز جرات نکرده بودم سراغ لمس مناطق ممنوع بدنش بروم!یادمه یکبار دستم روی پایش بود و رونش رو نوازش میکردم که اون پاهاش رو بهم چسبوند و محکم فشار میداد.چند دقیقه ای دست من بهمین حالت بین پاهای هدیه بود و من خوشحال بودم که لای پاهاش هستم!
یک روز عمدا" با من شوخی میکرد تا منوتحریک کنه.ما دوتایی با برادرم توی خونه تنها بودیم و برادرم توی حیاط مشغول بازی بود.هدیه حرف نیشداری بمن گفت و از جا بلند شد و فرار کرد.هرچی باشه او غزال بود ومن شکارچی و من باید دنبالش میکردم!مثل بچه هابه دنبالش توی اتاق میدویدم و هردومون میخندیدیم.موقعی که بهش رسیدم اونو از پشت بغل کردم.بدون هیچ مقاومتی خودش رو بمن سپرد.دستم رو دورش حلقه کردم و بدنم رو بهش چسبوندم.برای اولین بار کیرم داشت هدیه رو لمس میکرد.از فشار دادن کیرم روی باسن نرمش و بوسیدن گردنش مثل دیوونه ها شده بودم.با دستم یکی از سینه هاش رو گرفتم.وای چقدر فشار دادن اون سینه لذت بخش بود.سوتین نرمی پوشیده بود و نوک سینه اش براحتی قابل لمس بود.بعدا" فهمیدم که موقع تحریک جنسی،نوک سینه دخترها هم مثل کیر مردها شق میشه!من پشت سرهدیه ایستاده بودم،سرم رو شونه اش بودو سینه اش روبادست لمس میکردم و با تمام نیرو کیرم رو از روی لباس به لمبه هاش میفشردم و لگنم رو حرکت میدادم.هیچ کدوم از ما چیزی نمیگفت و فقط صدای نفسهامون بود و لذت زیادی که از این بازی میبردیم.نمیدونم چند دقیقه بهمین حالت گذشت،ولی من اختیار خودم رو از دست داده بودم و کم کم داشت آبم میومد.صدای پای برادرم که از پله ها بالا میومد ما رو بخود آورد و خیلی سریع به اتاق برگشتیم و وانمود کردیم که داریم درس میخونیم.حالا دیگه هروقت برادرم حواسش نبود هدیه سرش رو روی شونه من میذاشت و منهم دستم رودور شونه اش مینداختم و سینه طرف مقابلش رو میمالیدم.
شب که خاله ام برای بردن هدیه اومد ازم پرسید اوضاع درسش چطوره و من بهش گفتم تا حالا پیشرفت خوبی داشته!ولی برای اینکه نمراتش بهتر بشه باید بیشتر پیش من بیاد!!هفته ای یک جلسه دیگه کافی نیست!!!خاله ام راحت قبول کرد و من با خوشحالی تمام اونها رو تا پای ماشین بدرقه کردم.توی تاریکی کوچه فرصتی پیش اومد تا هدیه رو برای آخرین بار ببوسم.تا موقعی که ماشینشون به سرکوچه رسید براش دست تکون میدادم .اونها که رفتن من هم به حمام رفتم تا خودم روخالی کنم!!موقع درآوردن لباسم متوجه شدم که جلوی شورتم خیس خیس شده!!!

khob.omid varam az inmatlab khoshetoon oomade bashe. man ke khosham oomad chon yek majara shabihe hamin dashtam...be kasi nagin ha...khob nazar bedin vagarna dige az injoor dastan ha khabari nist...
rasti dasht yadam miraft...in matlab copy bood az ye site ke filter shode amma man ke midoonid...mirinam be in mokhaberat ba in filterash!!!
ghorboone hamatoon. ta ba'd. bye.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home